بخش 8
به نثر
چون دختر گژدهم آگاه شد که سالار دژ (هجیر) اسیر شده است، زنی که جنگاور و نامدار بود و گردآفرید نام داشت، چنان ننگی از کار هجیر احساس کرد که چهرهاش تیره شد. او زره جنگی پوشید، گیسوانش را زیر کلاهخود پنهان کرد و کمربندش را محکم بست. چون شیر از دژ بیرون آمد و بر اسب نشست و مانند رعد بر سپاه دشمن خروشید و حریف طلبید. سهراب چون او را دید خندید و گفت: «گور دیگری به دام صیاد افتاد.» زره پوشید و کلاهخود چینی بر سر گذاشت و چون باد به سوی گردآفرید آمد. گردآفرید کمان را به زه کرد و او را تیرباران کرد. سهراب از اینکه زنی او را تیرباران کند ننگش آمد، برآشفت و سپر بر سر گرفت و به جنگ او شتافت. گردآفرید چون دید سهراب مانند آتش میآید، کمان را رها کرد و نیزه برگرفت. سهراب چون پلنگ خشمگین شد و با نیزه به او حمله کرد و بر کمربندش زد و زرهش را درید. او را چون گوی از زین برگرفت، اما گردآفرید شمشیر کشید، نیزه سهراب را دو نیم کرد و دوباره بر اسب نشست. چون دید که زور بازوی سهراب را ندارد، روی از او برگرداند و به سوی دژ گریخت. سهراب خشمگین به دنبالش تاخت و چون به او رسید، کلاهخود را از سرش برداشت. موهای گردآفرید رها شد و چهرهاش چون خورشید نمایان گشت. سهراب دانست که او دختر است و از اینکه سپاه ایران چنین دختری در میدان جنگ دارد شگفتزده شد. کمند انداخت و او را گرفت و گفت: «رهایی مجوی. چرا جنگ میکنی ای ماهرو؟ از چنگ من رهایی نداری.» گردآفرید که خود را گرفتار دید، چاره را در فریب دید. رویش را نشان داد و گفت: «ای دلاور، دو لشکر نظارهگر ما هستند. اگر اکنون مو و روی مرا ببینند، خواهند گفت که تو با دختری جنگیدی و گرد و خاک کردی. بهتر است این راز پنهان بماند. برای من ننگ مخواه. اکنون لشکر و دژ در فرمان توست، پس جنگ مکن. دژ و گنج و دژبان همه از آن توست.» سهراب چون رخسار او را دید، دلش نرم شد. چشمانش چون گوزن و ابرویش چون کمان بود. به او گفت: «از این پیمان برنگرد. به دیوار دژ دل مبند که از ابر بلندتر نیست و در برابر گرز من تاب نمیآورد.» گردآفرید عنان گرداند و به سوی دژ رفت و سهراب هم با او رفت. در دژ باز شد و او خسته و کوفته وارد شد. در را بستند و اهل دژ غمگین بودند. اما به او گفتند: «ای شیرزن، تو ننگی برای خاندان نیاوردی.» گردآفرید بر بالای بارو رفت و خندید و به سهراب گفت: «ای شاه ترکان، برگرد. ترکان از ایران جفت نمییابند. روزی تو از من نبود، غمگین مباش. همانا تو از ترکان نیستی و نژاد بزرگان داری، زیرا کسی زور بازوی تو را ندارد. اما وقتی شاه و رستم خبردار شوند، شما تاب مقاومت ندارید و کسی از لشکرت زنده نمیماند. دریغ است که چنین یال و کوپالی زیر خاک برود. بهتر است اطاعت کنی و به توران برگردی. به زور بازوی خود مغرور نباش.» سهراب از اینکه فریب خورده بود و دژ را به آسانی نگرفته بود، ننگش آمد. اطراف دژ را تاراج کرد و گفت: «امروز دیر شده است، اما فردا صبح دژ را با خاک یکسان میکنم.»