بخش 7
به نثر
خبر به افراسیاب رسید که سهراب کشتی به آب انداخته و با آنکه هنوز بوی شیر از دهانش میآید، هوای شمشیر و تیر کرده است و میخواهد با کاووس بجنگد. سپاهی بزرگ بر او گرد آمده بودند. افراسیاب از شنیدن این سخنان خندید و شاد شد که هنر بر نژاد چیره شده است. از میان لشکر، دوازده هزار دلاور برگزید و به سپهبدان هومان و بارمان سپرد. به آنها گفت: «این راز باید پنهان بماند: وقتی دو سپاه روبرو شوند، بی گمان رستم چارهجویی خواهد کرد. پدر نباید پسر را بشناسد مبادا که دل به مهر او ببندد. بگذارید آن پیر دلاور به دست این شیر جوان کشته شود. پس از آن کار سهراب را هم میسازیم و شبی در خواب او را میکشیم.» دو پهلوان با هدایای شاهانه شامل ده اسب و ده استر با بار، تختی از فیروزه و تاجی از بیجاده و نامهای فریبنده نزد سهراب رفتند. در نامه آمده بود: «اگر تخت ایران را بگیری، زمانه آرام میگیرد. میان ایران و توران و سمنگان جدایی نیست. هرچه سپاه بخواهی میفرستم. هومان و بارمان را نیز به فرمان تو فرستادم تا یار تو باشند. اگر جنگ خواهی، جهان را بر بداندیشان تنگ میکنند.» سهراب از آمدن هومان و بارمان و سپاه آگاه شد و شادمان به استقبال رفت. هومان از دیدن یال و کوپال او در شگفت ماند. نامه و هدایا را دادند. سهراب لشکر را به سرعت به حرکت درآورد. کسی یارای نبرد با او را نداشت. در مسیرشان دژی بود به نام دژ سپید که امید ایرانیان بود. نگهبان دژ، هجیر رزمدیده بود. در آن زمان گستهم هنوز خردسال بود اما خواهری داشت گردآفرید که جنگاور بود. چون سهراب به نزدیکی دژ رسید، هجیر سپاه را دید و سوار بر اسب به دشت نبرد رفت. سهراب چون او را دید برآشفت و شمشیر کشید و چون شیر به پیش او آمد و گفت: «چه کسی هستی که تنها به جنگ آمدهای؟ نام و نژادت چیست که مادرت باید بر تو بگرید.» هجیر گفت: «من هجیر دلاور و سپهبد هستم و برای جنگ با تو به یار نیاز ندارم. اکنون سرت را از تن جدا میکنم و برای شاه جهان میفرستم.» سهراب خندید و به سوی او تاخت. چنان با نیزه جنگیدند که شناخته نمیشدند. هجیر نیزهای بر کمر سهراب زد که کارگر نشد. اما سهراب نیزهای بر کمر هجیر زد و او را چون باد از زین برگرفت و بر زمین زد. خواست سرش را ببرد که هجیر به خود پیچید و زنهار خواست. سهراب او را رها کرد و امان داد، سپس او را بست و نزد هومان فرستاد. چون در دژ خبر گرفتاری هجیر پیچید، خروش و ناله از مرد و زن برخاست.