بخش 6
به نثر
چون نه ماه بر دختر شاه گذشت، پسری چون ماه تابان به دنیا آورد. گویی خود رستم پیلتن، یا سام شیر و یا نریمان بود. چون خندید و چهرهاش شاداب شد، تهمینه نامش را سهراب گذاشت. وقتی یک ماهه شد، مانند کودکی یک ساله بود و سینهاش چون سینه رستم زال بود. در سه سالگی چوگان به دست گرفت و در پنج سالگی تیر و پیکان. چون ده ساله شد، کسی در آن سرزمین جرأت نبرد با او را نداشت. نزد مادر آمد و پرسید: «بیپرده به من بگو، چرا من از همسالانم برترم و سرم به آسمان میرسد؟ من از نژاد کیستم و گوهرم چیست؟ اگر کسی نام پدرم را پرسید چه بگویم؟ اگر این راز را از من پنهان کنی، تو را زنده نخواهم گذاشت.» مادر گفت: «سخنم را بشنو، شاد باش و تندی مکن. تو پسر رستم پیلتن هستی، از نژاد زال و سام و نریمان. از این روست که سرت از آسمان برتر است، زیرا گوهر تو از آن نامداران است. از آغاز آفرینش جهان، سواری چون رستم نیامده است. و سام نریمان نیز در گیتی همتایی نداشت و فلک یارای برابری با او را نداشت.» سپس نامهای از رستم جنگجو آورد و پنهانی به او نشان داد، به همراه سه یاقوت درخشان و سه مهره زر که پدرش از ایران فرستاده بود. تهمینه به او گفت: «مبادا افراسیاب از این راز بو ببرد. اگر پدرت بداند که تو چنین دلاوری شدهای، تو را نزد خود میخواند و دل مادرت از درد ریش میشود.» سهراب گفت: «در جهان کسی چنین سخنی را پنهان نمیکند. بزرگان جنگاور از دیرباز داستان رستم را میگویند. با چنین نژاد پهلوانی، پنهان کردن آن از من چه معنایی دارد؟ اکنون لشکری بیپایان از جنگاوران ترک گرد میآورم. کاووس را از تخت به زیر میکشم و اثر طوس را از ایران پاک میکنم. تخت و گرز و کلاه را به رستم میدهم و او را بر جای کاووس مینشانم. سپس از ایران به توران میروم و با افراسیاب میجنگم. تخت افراسیاب را میگیرم و سر نیزهام را از آفتاب میگذرانم. وقتی رستم پدر باشد و من پسر، کس دیگری نباید در جهان تاج بر سر بگذارد. وقتی خورشید و ماه روشن هستند، ستاره چرا باید خودنمایی کند؟» از هر سو سپاهی گرد او جمع شدند، چرا که او هم نژاد داشت و هم شمشیرزن بود.