بخش 5
به نثر
چون پاسی از شب تیره گذشت و ستاره صبح دمید، درِ خوابگاه به نرمی باز شد و رازی نهفته آشکار گشت. بندهای شمعی معطر در دست داشت و خرامان به بالین رستم آمد. در پس پرده، ماهرویی چون خورشید تابان، پر از رنگ و بوی نمایان شد. دو ابرویش چون کمان، گیسوانش چون کمند و قدش چون سرو بلند بود. روانش خردمند و تنش پاک بود، گویی از خاک بهرهای نداشت. رستم شیردل از دیدن او خیره ماند و بر آفریننده جهان آفرین گفت. از او پرسید: «نامت چیست؟ در این شب تیره چه میخواهی و کامت چیست؟» پاسخ داد: «من تهمینهام، گویی از غم دو نیم شدهام. من دختر شاه سمنگانم و از نژاد شیران و پلنگان. در جهان همتایی ندارم و زیر چرخ کبود کمتر کسی چون من است. کسی مرا بیرون از پرده ندیده و صدایم را نشنیده است. داستانهای بسیاری از تو شنیدهام که چون افسانه است: اینکه از شیر و دیو و نهنگ و پلنگ نمیترسی. شبانه تنها به توران میآیی و در مرز میگردی و نمیخوابی. به تنهایی گوری را کباب میکنی و هوا را با شمشیرت به گریه میاندازی. هر کس گرز تو را ببیند، دل شیر و چنگ پلنگش میدرد. عقاب چون تیغ برهنه تو را ببیند، جرأت شکار ندارد. شیر نشان کمند تو را دارد و ابر از ترس نیزهات خون میبارد. با شنیدن این داستانها، لب به دندان گزیدم و شیفته یال و کوپال تو شدم. خدا تو را به این شهر آورد. اکنون اگر مرا بخواهی، من از آن توام و جز تو کسی مرا نخواهد دید. یکی آنکه عاشق تو شدهام و خرد را فدای عشق کردهام. دیگر اینکه شاید خداوند پسری از تو به من ببخشد که در زور و بازو مانند تو باشد. و سوم اینکه اسبت را پیدا میکنم و سمنگان را زیر پا میگذارم.» چون رستم آن پریچهره را دید و او را خردمند یافت و چون از رخش خبر داد، فرجام کار را نیک دید. دستور داد موبدی دانشمند برود و او را از پدرش خواستگاری کند. شاه چون این سخن را شنید، شاد شد و چون سرو آزاد گشت. دخترش را به آیین و کیش به پهلوان داد و پیمان ازدواج را به خوبی بست. همه از این پیوند شاد شدند و زر افشاندند و بر پهلوان آفرین خواندند. آن شب طولانی گذشت. چون خورشید خواست طلوع کند، رستم مهرهای را که بر بازو داشت و در جهان شهره بود، به تهمینه داد و گفت: «این را نگه دار. اگر دختر به دنیا آوردی، آن را به گیسویش بدوز که نشانه نیکبختی است. و اگر پسر بود، آن را به بازویش ببند که نشانه پدر است. او همقد سام نریمان و دارای خوی کریمان خواهد بود. عقاب را از ابر پایین میآورد و آفتاب بر او تندی نمیکند.» رستم آن شب را با آن ماهرو گذراند. چون خورشید برآمد، هنگام وداع او را در آغوش گرفت و بوسههای بسیار بر چشم و سرش داد. پریچهره گریان و پر از اندوه از او جدا شد. شاه گرانمایه نزد رستم آمد و از خواب و استراحتش پرسید. سپس مژده پیدا شدن رخش را داد که دل رستم را شاد کرد. رستم رفت و رخش را تیمار کرد و زین نهاد و از یافتن رخش و دیدار شاه شادمان شد.