بخش 4
به نثر
چون رستم به نزدیکی شهر سمنگان رسید، خبر به شاه و بزرگان رسید که پهلوان تاجبخش پیاده آمده و رخش از او در شکارگاه رمیده است. شاه و بزرگان و هر کس که کلاه سروری داشت به استقبال او رفتند. شاه سمنگان پرسید: «چه شده؟ چه کسی جرأت کرده با تو دربیفتد؟ ما در این شهر نیکخواه تو هستیم و گوش به فرمان تو داریم. جان و مال ما در اختیار توست.» رستم چون گفتار او را شنید، بدگمانیاش برطرف شد و گفت: «رخشم در مرغزار بدون لگام و افسار از من دور شد. رد پای او تا سمنگان است. اگر او را پیدا کنی سپاسگزار خواهم بود و پاداش نیکیات را میدهم. اما اگر پیدا نشود، سرهای بسیاری را خواهم برید.» شاه گفت: «ای مرد سزاوار، کسی جرأت چنین کاری با تو را ندارد. مهمان من باش و تندی مکن، همه چیز به کام تو خواهد شد. امشب را با می شاد باشیم و دل از غم آزاد کنیم. رد پای رخش، آن اسب نامدار جهان، پنهان نمیماند.» تهمتن از سخنان او شاد شد و خیالش آسوده گشت. دعوت شاه را پذیرفت و شادمان مهمان او شد. شاه در کاخ به او جای داد و خود پیش او به خدمت ایستاد. بزرگان شهر و لشکر را خواند و بزمی سزاوار برپا کرد. ساقی و زیبارویان طرازی و نوازندگان آمدند و با هم نشستند تا تهمتن غمگین نباشد. چون رستم مست شد و هنگام خواب فرا رسید، جای خوابی سزاوار او با مشک و گلاب آراستند.