بخش 3
به نثر
داستانی از گفتههای باستان و روایت دهقان و موبد بازمیگویم. روزی رستم بامدادان دلش گرفت و ساز شکار کرد. کمر بست و ترکش را پر از تیر کرد و چون شیری دژم رو به سوی مرز توران نهاد. چون به نزدیکی مرز رسید، بیابان را پر از گورخر دید. چهرهاش چون گل شکفت و خندید و رخش را به تاخت درآورد. با تیر و کمان و گرز و کمند، چندین گور شکار کرد. سپس با خاشاک و خار و شاخ درخت، آتشی بزرگ برپا کرد. تنه درختی پیدا کرد و چون سیخ کباب به کار برد. گور نری را بر آن زد که در دستانش چون پر مرغی سبک بود. چون کباب شد، آن را تکهتکه کرد و خورد و مغز استخوانش را هم بیرون کشید. سپس آسوده خوابید و رخش در مرغزار به چرا مشغول شد. هفت هشت سوار ترک که از آن دشت میگذشتند، اسبی را در مرغزار دیدند و در پی گرفتنش برآمدند. رخش را یافتند و برای گرفتنش شتافتند. سرانجام او را گرفتند و به شهر بردند و هر یک سهمی از او طلب کردند. چون رستم از خواب خوش بیدار شد، به دنبال اسبش گشت. به مرغزار نگاه کرد اما اسبش را ندید. غمگین و سراسیمه به سوی سمنگان شتافت و با خود میگفت: «اکنون پیاده و با ننگ و رسوایی چه کنم؟ پهلوانان چه خواهند گفت؟ میگویند اسبش را بردند در حالی که تهمتن خوابیده بود و مرد. اکنون باید با بیچارگی بروم و دل به غم بسپارم. باید سلاح و کمر ببندم و بروم شاید نشانی از او بیابم.» رستم اینچنین پر از اندوه و رنج، با تنی خسته و دلی شکسته به راه افتاد.