بخش 2

ز گفتار دهقان یکی داستانبپیوندم از گفتهٔ باستان
ز موبد برین گونه برداشت یادکه رستم یکی روز از بامداد
غمی بد دلش ساز نخچیر کردکمر بست و ترکش پر از تیر کرد
سوی مرز توران چو بنهاد رویجو شیر دژاگاه نخچیر جوی
چو نزدیکی مرز توران رسیدبیابان سراسر پر از گور دید
برافروخت چون گل رخ تاج‌بخشبخندید وز جای برکند رخش
به تیر و کمان و به گرز و کمندبیفگند بر دشت نخچیر چند
ز خاشاک وز خار و شاخ درختیکی آتشی برفروزید سخت
چو آتش پراگنده شد پیلتندرختی بجست از در بابزن
یکی نره گوری بزد بر درختکه در چنگ او پر مرغی نسخت
چو بریان شد از هم بکند و بخوردز مغز استخوانش برآورد گرد
بخفت و برآسود از روزگارچمان و چران رخش در مرغزار
سواران ترکان تنی هفت و هشتبران دشت نخچیر گه برگذشت
یکی اسپ دیدند در مرغزاربگشتند گرد لب جویبار
چو بر دشت مر رخش را یافتندسوی بند کردنش بشتافتند
گرفتند و بردند پویان به شهرهمی هر یک از رخش جستند بهر
چو بیدار شد رستم از خواب خوشبه کار امدش بارهٔ دستکش
بدان مرغزار اندرون بنگریدز هر سو همی بارگی را ندید
غمی گشت چون بارگی را نیافتسراسیمه سوی سمنگان شتافت
همی گفت کاکنون پیاده‌دوانکجا پویم از ننگ تیره‌روان
چه گویند گردان که اسپش که بردتهمتن بدین سان بخفت و بمرد
کنون رفت باید به بیچارگیسپردن به غم دل بیکبارگی
کنون بست باید سلیح و کمربه جایی نشانش بیابم مگر
همی رفت زین سان پر اندوه و رنجتن اندر عنا و دل اندر شکنج

به نثر

اگر تندبادی از گوشه‌ای برخیزد و ترنج نارسیده را بر خاک افکند، آیا آن را ستمکار می‌خوانیم یا دادگر؟ آیا آن را هنرمند می‌دانیم یا بی‌هنر؟ اگر مرگ داد است، پس بیداد چیست؟ و اگر داد است، این همه فریاد و زاری برای چیست؟ جان تو از این راز آگاه نیست و راهی به این پرده نداری. همه به دنبال آز و طمع رفته‌اند و درِ این راز بر کسی گشوده نشده است. شاید با رفتن (مرگ) به جای بهتری می‌رسد و در سرای دیگر آرامش می‌یابد. دم مرگ همچون آتشی هولناک است که از پیر و جوان باکی ندارد. این دنیا جای رفتن است، نه جای ماندن. اگر مرگ بر اسب فنا تنگ گیرد، بدان که این داد است و بیداد نیست. و چون داد است، جای فریاد و اعتراض نیست. جوانی و پیری نزد مرگ یکسان است وقتی که توانی در بدن نمانده باشد. اگر دلت از نور ایمان پر است، خاموشی برایت بهتر است، چرا که تو بنده‌ای. تو را از کار خداوند رازی نیست، مگر آنکه جانت با دیو همراه باشد. در این جهان بکوش تا وقتی که می‌گذری، سرانجام نیکی را با خود ببری. اکنون نخست رزم سهراب را روایت می‌کنم و اینکه چگونه با پدرش کینه جست.