بخش 2
به نثر
اگر تندبادی از گوشهای برخیزد و ترنج نارسیده را بر خاک افکند، آیا آن را ستمکار میخوانیم یا دادگر؟ آیا آن را هنرمند میدانیم یا بیهنر؟ اگر مرگ داد است، پس بیداد چیست؟ و اگر داد است، این همه فریاد و زاری برای چیست؟ جان تو از این راز آگاه نیست و راهی به این پرده نداری. همه به دنبال آز و طمع رفتهاند و درِ این راز بر کسی گشوده نشده است. شاید با رفتن (مرگ) به جای بهتری میرسد و در سرای دیگر آرامش مییابد. دم مرگ همچون آتشی هولناک است که از پیر و جوان باکی ندارد. این دنیا جای رفتن است، نه جای ماندن. اگر مرگ بر اسب فنا تنگ گیرد، بدان که این داد است و بیداد نیست. و چون داد است، جای فریاد و اعتراض نیست. جوانی و پیری نزد مرگ یکسان است وقتی که توانی در بدن نمانده باشد. اگر دلت از نور ایمان پر است، خاموشی برایت بهتر است، چرا که تو بندهای. تو را از کار خداوند رازی نیست، مگر آنکه جانت با دیو همراه باشد. در این جهان بکوش تا وقتی که میگذری، سرانجام نیکی را با خود ببری. اکنون نخست رزم سهراب را روایت میکنم و اینکه چگونه با پدرش کینه جست.