بخش 1
به نثر
رستم با شتاب رخش را برانگیخت و به تعقیب افراسیاب پرداخت. او به رخش گفت: «ای یار نیک من، اکنون در نبرد سستی مکن که میخواهم جان شاه توران را بگیرم و سنگ را از خونش به رنگ مرجان درآورم.» رخش چنان گرم پویش شد که گویی بال درآورده بود. رستم کمند را از فتراک گشود تا افراسیاب را به بند آورد. حلقه کمند بر کلاهخود افراسیاب افتاد، اما شاه توران سر دزدید و اسب بادپایش چون آتش از جای جهید و او را از کمند رستم رهانید. افراسیاب با دهانی خشک و تنی خیس از عرق رنج فرار کرد. از لشکر توران، دو سوم جنگجویان بازنگشتند؛ یا کشته شدند، یا زخمی و یا اسیر. ایرانیان غنایم بسیاری از اسبان گرانبها با زین و برگ زرین، کلاهخودها و شمشیرهای زریننیام به دست آوردند. آنها حتی کشتگان را برای غنیمت جستجو نکردند زیرا غنایم بسیار بود. پیروزمندانه به شکارگاه بازگشتند و بینیاز شدند. نامهای به کاووس شاه نوشتند و ماجرای جنگ با ترکان و شکارگاه را شرح دادند و گفتند که از دلیران ایران کسی کشته نشد و تنها زواره از اسب افتاد که او هم سالم است. پهلوانان دو هفته با شادمانی در آن دشت ماندند و هفته سوم به درگاه شاه بازگشتند. رسم سرای سپنج همین است؛ یکی در آسایش است و دیگری در رنج، و هر دو میگذرند. پس خردمند نباید غم بخورد. سخن این داستان به پایان رسید، اکنون از سهراب و رستم خواهم گفت.