بخش 12

تهمتن برانگیخت رخش از شتابپس پشت جنگ آور افراسیاب
چنین گفت با رخش کای نیک یارمکن سستی اندر گه کارزار
که من شاه را بر تو بی‌جان کنمبه خون سنگ را رنگ مرجان کنم
چنان گرم شد رخش آتش گهرکه گفتی برآمد ز پهلوش پر
ز فتراک بگشاد رستم کمندهمی خواست آورد او را ببند
به ترک اندر افتاد خم دوالسپهدار ترکان بدزدید یال
و دیگر که زیر اندرش بادپایبه کردار آتش برآمد ز جای
بجست از کمند گو پیلتندهن خشک وز رنج پر آب تن
ز لشکر هرانکس که بد جنگ‌سازدو بهره نیامد به خرگاه باز
اگر کشته بودند اگر خسته تنگرفتار در دست آن انجمن
ز پرمایه اسپان زرین ستامز ترگ و ز شمشیر زرین نیام
جزین هرچه پرمایه‌تر بود نیزبه ایرانیان ماند بسیار چیز
میان بازنگشاد کس کشته رانجستند مردان برگشته را
بدان دشت نخچیر باز آمدندز هر نیکویی بی‌نیاز آمدند
نوشتند نامه به کاووس شاهز ترکان وز دشت نخچیرگاه
وزان کز دلیران نشد کشته کسزواره ز اسپ اندر افتاد و بس
بران دشت فرخنده بر پهلواندو هفته همی بود روشن‌روان
سیم را به درگاه شاه آمدندبه دیدار فرخ کلاه آمدند
چنین است رسم سرای سپنجیکی زو تن آسان و دیگر به رنج
برین و بران روز هم بگذردخردمند مردم چرا غم خورد
سخنهای این داستان شد به بنز سهراب و رستم سرایم سخن

به نثر

گیو به رستم گفت: «ای افتخار شاه و پهلوانان، من می‌روم و سر پل را می‌گیرم تا نگذارم افراسیاب از آب بگذرد و به این سو بیاید. او را آنجا معطل می‌کنم تا یاران ما زره بپوشند، زیرا بزم به پایان رسید.» گیو با شتاب و دو کمانِ به زه کرده تا سر پل رفت، اما دید که درفش افراسیاب نمایان است و او پیش از این با سپاهش از آب گذشته است. رستم ببر بیان پوشید و بر پیل ژیان نشست. چون افراسیاب او را با آن جوشن و گرز گران دید، هوش از سرش پرید. طوس، گودرز، گرگین، گیو، بهرام، زنگه، فرهاد و برزین همه با تیغ و نیزه آماده نبرد شدند و چون پلنگ به سپاه توران زدند. گیو در میدان چون شیری خشمگین بود و با گرز دشمنان را در هم می‌کوبید. لشکریان چین از او رمیدند و سالار توران خیره ماند. افراسیاب که از رستم می‌ترسید، جلو نمی‌آمد و تنها لشکریانش را تشویق می‌کرد. سران بسیاری از توران کشته شدند. افراسیاب به پیران گفت: «اینجا میدان جنگ است یا خوابگاه؟ ما قرار بود شیر باشیم، اما اکنون روباه شده‌ایم. تو که نامدارترین مرد تورانی، پیش برو و کار را یکسره کن. اگر پیروز شوی، ایران از آن توست.» پیران با شنیدن این سخن، با ده هزار سوار خنجرگذار چون آتش به سوی رستم حمله برد. رستم خروشان و کف بر لب، چون دریای جوشان به آن‌ها زد و دو سوم آن‌ها را کشت. افراسیاب که از دور نظاره می‌کرد، به سران خود گفت: «اگر جنگ تا شب چنین پیش برود، کسی زنده نمی‌ماند.» سپس پرسید: «الکوس جنگی کجاست؟ او بود که در مستی ادعای جنگ با شیران می‌کرد و سر رستم و گیو را می‌خواست. اکنون کجاست؟» الکوس با شنیدن این سخن، سوار بر اسب شبرنگ خود با هزار سوار به میدان آمد. او زواره را دید و گمان کرد رستم است. با او درآویخت و نیزه و تیغ یکدیگر را شکستند. سرانجام الکوس گرزی گران انداخت که زواره را بیهوش کرد و از اسب انداخت. الکوس پیاده شد تا سرش را ببرد که رستم چون آتش رسید و بانگی زد که دست الکوس سست شد. الکوس از ترس بر اسب پرید. رستم گفت: «هنوز چنگال شیر را ندیده‌ای که چنین دلیری می‌کنی.» زواره با تنی پرخون بر اسب نشست. الکوس با رستم درآویخت و نیزه‌ای به کمربند رستم زد که کارگر نیفتاد. اما رستم نیزه‌ای بر سینه او زد که از مغفرش خون بیرون زد، او را از زین بلند کرد و چنان بر زمین کوبید که سپاه توران وحشت‌زده شد. سپس هفت پهلوان دلیر با شمشیر و گرز به سپاه دشمن زدند و چنان کشتاری کردند که دشت از خون لعل‌گون شد و راه عبور بسته گشت.