بخش 11
به نثر
آن مرد دلیر و سراینده که ناگهان با شیر نر درآویخت، چه گفت؟ گفت اگر نام مردی میجویی، باید تیغ هندی را به خون بشویی. نباید از بدیها پرهیز کنی، زیرا روز ننگ و نبرد پیش میآید. وقتی زمانه سخت گرفت، پرهیز تو را نجات نمیدهد. اگر جنگ را با خرد همراه کنی، دلیران تو را جنگجو نمیشمارند. خرد و دین راه دیگری دارند، اما سخنان نیکو در بند هستند. اکنون داستانی رنگین از رستم جنگجو دارم. شنیدم روزی رستم پیلتن در خانه خود در نوند، جایی که اکنون آتش برزین میدرخشد، جشنی برپا کرد. بزرگان ایران مانند طوس، گودرز، بهرام، گیو، گرگین، زنگه شاوران، گستهم، خراد، برزین و گراز با لشکریان خود در آن بزم گرد آمدند. لشکر دمی از چوگان، تیراندازی، بادهنوشی و شکار نیاسود. روزی گیو در حالت مستی به رستم گفت: «ای پهلوان نامدار، اگر میل شکار داری، بیا مانند یوزپلنگ به شکارگاه افراسیاب برویم و با گرد سوارانمان روی خورشید را بپوشانیم. گورخرها را با کمند و شیرها را با شمشیر بگیریم و در دشت توران یادگاری از خود بگذاریم.» رستم گفت: «مبادا بی کام دل بمیری! فردا سحر به دشت توران میرویم و از شکار و تاختن نمیآساییم.» همه بر این سخن همداستان شدند. سحرگاه با باز و شاهین و شادی به سوی رود شهد و شکارگاه افراسیاب رفتند. دشت پر از خیمه و خرگاه شد و از انبوه شکار و صید انباشته گشت. یک هفته به بادهنوشی و شکار گذشت. روز هشتم رستم گفت: «بیگمان خبر ما به افراسیاب رسیده و او لشکری برای جنگ خواهد فرستاد. باید طلایهای بفرستیم تا ما را آگاه کند.» گراز کمان به دست گرفت و به دیدبانی رفت. شبانه خبر به افراسیاب رسید. او فرماندهان خود را خواند و گفت: «باید شبیخون بزنیم. اگر این هفت پهلوان را بگیریم، کار بر کاووس تنگ میشود.» او سی هزار شمشیرزن برگزید و گفت وقت درنگ نیست. گراز گرد سپاه توران و درفش افراسیاب را دید و چون باد نزد رستم بازگشت و گفت: «برخیز که سپاهی بیاندازه آمد.» رستم خندید و گفت: «بخت با ماست. چرا از شاه ترکان میترسی؟ سپاه او بیش از صد هزار نیست. اگر تنها یکی از ما در این دشت باشد، جنگ ترکان چیزی نیست. اکنون که هفت پهلوان نامدار اینجاییم، یکی از ما برابر هزار نفر آنهاست. حتی اگر من تنها بودم، نیازی به سپاه ایران نداشتم. ساقی، می بابلی بریز!» رستم جام را گرفت، به نام کیکاووس نوشید و برای طوس دعا کرد. پهلوانان گفتند جای می نیست، اما رستم به سلامتی زواره نیز نوشید و زواره هم جام را به یاد کاووس سر کشید. رستم او را آفرین گفت.