بخش 13
به نثر
چون شب فرا رسید، رستم از کیکاووس اجازه خواست تا با لباس مبدل به اردوگاه دشمن برود و فرمانده جدید و سران سپاهش را ببیند. با موافقت شاه، رستم جامه ترکان پوشید و مخفیانه وارد دژ شد. او سهراب را دید که با هومان و بارمان بزم آراسته است. رستم از دیدن یال و کوپال سهراب و شباهت او به سام سوار شگفتزده شد. در این میان، ژندهرزم از بزم بیرون آمد و رستم را در تاریکی دید. او پیش آمد و پرسید کیستی. رستم با مشتی بر گردنش او را در دم کشت. چون ژندهرزم دیر کرد، سهراب کسانی را فرستاد و جسد او را یافتند. سهراب آشفته شد و دریافت که گرگی به میان گله آمده است و سوگند خورد که انتقام او را بگیرد. رستم به اردوگاه ایران بازگشت و در راه گیو که طلایهدار بود او را دید و پس از شناختن رستم، با هم نزد شاه رفتند. رستم اوصاف پهلوانی سهراب و ماجرای کشتن ژندهرزم را برای کاووس بازگو کرد و سپاهیان شب را به آمادهسازی برای نبرد فردا گذراندند.