بخش 14
به نثر
بامداد روز بعد، سهراب زره پوشید و هجیر را به بلندی برد تا سران سپاه ایران را به او نشان دهد. سهراب به هجیر هشدار داد که راست بگوید و در برابر راستی پاداش و در برابر دروغ مرگ خواهد دید. هجیر پذیرفت. سهراب از خیمههای مختلف پرسید و هجیر شاه کاووس، طوس و گودرز را معرفی کرد. آنگاه سهراب به سراپردهای سبز با درفش اژدها اشاره کرد که پهلوانی بلندقامت و تنومند بر تختی در آن نشسته بود و اسبی بزرگ نزدش بود. سهراب نشانههای پدرش رستم را در او میدید و امیدوار بود که او رستم باشد. اما هجیر با خود اندیشید که اگر سهراب رستم را بشناسد، ممکن است او را غافلگیر کند و بکشد و ایران بیپناه ماند. پس دروغ گفت و مدعی شد که او پهلوانی از چین است که نامش را نمیداند. سهراب غمگین شد و از دیگران پرسید و هجیر گیو، فریبرز و گراز را نام برد. سهراب دوباره از پهلوان بلندقامت پرسید و گفت رستم نمیتواند پنهان باشد. هجیر به دروغ گفت شاید رستم در زابلستان باشد. سهراب نپذیرفت که پهلوانی چون رستم در زمان جنگ در بزم باشد. هجیر برای ترساندن سهراب از زور بازوی رستم گفت، اما سهراب سخنان او را به چیزی نگرفت. هجیر همچنان حقیقت را پنهان کرد و سرنوشت شوم را رقم زد.