بخش 15
به نثر
سهراب خشمگین از گفتههای هجیر، روی از او برگرداند و آماده نبرد شد. خفتان پوشید و کلاهخود بر سر نهاد و چون پیلی مست به میدان آمد و هماورد طلبید. هیچکس از سپاه ایران یارای نگاه کردن به او را نداشت. سهراب کاووس را به باد تمسخر گرفت که چرا نام شاهی بر خود نهاده در حالی که تاب جنگ ندارد و تهدید کرد که او را زنده بر دار خواهد کرد. سپس به سراپرده شاه حمله برد و میخهای خیمه را با نیزه از جا کند. کاووس هراسان طوس را فرستاد تا رستم را فراخواند. رستم با گلایه از اینکه شاه تنها در تنگیها به یاد اوست، ببر بیان پوشید و بر رخش نشست. چون سهراب را دید، از شباهت او به سام شگفتزده شد. رستم پیشنهاد کرد که دو به دو و دور از سپاهیان بجنگند و سهراب پذیرفت. سهراب به رستم طعنه زد که پیری و تاب یک مشت مرا نداری. رستم به آرامی پاسخ داد که فریب جوانی را مخور و از دلیریهای خود در جنگ با دیوان و سپاهیان گفت. آنگاه سهراب پرسید: «آیا تو رستمی؟» اما رستم هویت خود را پنهان کرد و گفت که رستم نیست و از نژاد سام نمیباشد. امید سهراب ناامید شد و روز پیش چشمش تیره گشت.