بخش 16
به نثر
دو پهلوان نبرد را آغاز کردند، ابتدا با نیزه که در هم شکست، سپس با شمشیرهای هندی که از شدت ضربات ریزریز شد. آنگاه گرزهای گران را برگرفتند و چنان بر هم کوفتند که زرهها پاره و بازوان خسته شد. اسب و سوار غرق در عرق و خاک و خون، با زبانهای تشنه از کار ماندند. فردوسی میگوید دریغا که مهر فرزند و پدری نجنبید؛ جانوران فرزند خود را میشناسند اما انسان در آز و رنج گمراه است. رستم از زور بازوی سهراب در شگفت ماند و با خود گفت هرگز چنین نهنگی در جنگ ندیده است و نبرد دیو سپید در برابر این آسان بود. پس از اندکی آسایش، تیر و کمان برگرفتند اما زرهها مانع زخم شد. رستم کوشید با گرفتن کمربند سهراب او را از زین برکند، اما سهراب چون کوه استوار ماند. سهراب با گرزی بر کتف رستم زد و او را به درد آورد و به ریشخند گفت که پیری و تاب ضربات دلیران را نداری. سپس هر یک به سپاه طرف دیگر حمله بردند؛ رستم به تورانیان و سهراب به ایرانیان. رستم که نگران شاه بود بازگشت و سهراب را دید که از ایرانیان کشتار میکند. بر او بانگ زد که چرا به رمه حمله میکنی. سهراب پاسخ داد که تو آغاز کردی. سرانجام با فرا رسیدن شب، قرار بر آن شد که نبرد را به فردا واگذارند.