بخش 17
به نثر
شباهنگام، سهراب به اردوگاه خود بازگشت، گویی که خستگی نمیشناخت. از هومان درباره سپاه ایران پرسید و هومان گفت که آنان طبق فرمان جنبشی نکردند، اما یک سوار (رستم) چون شیر ژیان بر آنان تاخت. سهراب به کشتار خود از ایرانیان بالید و بزم آراست. در آن سو، رستم از گیو جویای کارزار سهراب شد. گیو گفت که سهراب چگونه قلب سپاه را در هم شکست و طوس را خوار کرد و جز رستم کسی یارای مقابله با او را نداشت. رستم نزد کاووس رفت و از زور و بازوی بیمانند سهراب گفت و اینکه چگونه نتوانست او را با کمربند از زین برکند، گویی که کوهی استوار بود. رستم گفت فردا با کشتی زورآزمایی خواهد کرد و نتیجه را به یزدان سپرد. کاووس برای پیروزی او دعا کرد. رستم به خیمه خود رفت و پس از غذا، با برادرش زواره سخن گفت و وصیت کرد. او گفت که اگر در نبرد فردا کشته شد، زواره نباید زاری کند یا به جنگ ادامه دهد، بلکه باید سپاه را به زابلستان بازگرداند، مادرش را دلداری دهد و همچنان مطیع شاه باشد. رستم با پذیرش سرنوشت، مرگ را پایان کار همه دانست، چه پهلوان و چه پیر و جوان.