بخش 18
به نثر
سپیدهدم، رستم ببر بیان پوشید و بر رخش نشست و با دلی پراندیشه راهی میدان نبرد شد. در آن سو، سهراب که با یارانش باده مینوشید، به هومان گفت که گمان میبرد حریفش رستم باشد، چرا که یال و کوپال او همانند رستم است و مهر او به دلش نشسته. هومان اما با اطمینان گفت که رستم را میشناسد و این اسب رخش نیست. سهراب با تردید آماده جنگ شد. چون دو پهلوان روبرو شدند، سهراب با لبخند پیشنهاد آشتی داد و خواست که جنگ را کنار بگذارند و بزم کنند، زیرا دلش با پیرمرد مهربان شده بود. اما رستم که این را فریب میپنداشت، نپذیرفت و بر کشتی گرفتن اصرار ورزید. دو پهلوان پیاده شدند و به سختی کشتی گرفتند. سهراب با زور جوانی رستم را از جا کند و بر زمین زد و بر سینهاش نشست تا سرش را ببرد. رستم با زیرکی گفت که آیین ما چنین است که حریف را باید دو بار بر زمین زد تا کشتنش روا باشد. سهراب جوانمرد و سادهدل، رستم را رها کرد و به شکار رفت. هومان او را سرزنش کرد که چرا شیری را که به دام انداخته بود رها کرد و هشدار داد که پشیمان خواهد شد. رستم که از مرگ جسته بود، در آب روان تن شست و از خدا نیرو خواست، بیخبر از بازی شوم سرنوشت. سپس با دلی پربیم و امید به میدان بازگشت.