بخش 19

به گودرز گفت آن زمان پهلوانکز ایدر برو زود روشن روان
پیامی ز من پیش کاووس بربگویش که مارا چه آمد به سر
به دشنه جگرگاه پور دلیردریدم که رستم مماناد دیر
گرت هیچ یادست کردار منیکی رنجه کن دل به تیمار من
ازان نوشدارو که در گنج تستکجا خستگان را کند تن درست
به نزدیک من با یکی جام میسزد گر فرستی هم اکنون به پی
مگر کاو ببخت تو بهتر شودچو من پیش تخت تو کهتر شود
بیامد سپهبد بکردار بادبه کاووس یکسر پیامش بداد
بدو گفت کاووس کز انجمناگر زنده ماند چنان پیلتن
شود پشت رستم به نیرو تراهلاک آورد بی‌گمانی مرا
اگر یک زمان زو به من بد رسدنسازیم پاداش او جز به بد
کجا گنجد او در جهان فراخبدان فر و آن برز و آن یال و شاخ
شنیدی که او گفت کاووس کیستگر او شهریارست پس طوس کیست
کجا باشد او پیش تختم به پایکجا راند او زیر فر همای
چو بشنید گودرز برگشت زودبر رستم آمد به کردار دود
بدو گفت خوی بد شهریاردرختیست خنگی همیشه به بار
ترا رفت باید به نزدیک اودرفشان کنی جان تاریک او

به نثر

دو پهلوان اسب‌ها را بستند و آماده کشتی شدند. بخت شوم به سهراب پشت کرد و با آنکه زور پیل داشت، گویی آسمان دست و پای او را بست. رستم با آنکه خسته بود، چنگ در کمر سهراب زد و پشت او را خم کرد و بر زمین زد. رستم که می‌دانست نمی‌تواند چنین پهلوانی را زیر خود نگاه دارد، بی‌درنگ خنجر کشید و پهلوی فرزند خود را درید. سهراب با ناله گفت که این سرنوشت را خود برای خویش رقم زده، اما پدرش انتقام او را خواهد گرفت. او گفت که مادرش نشانی به او داده بود تا پدر را بیابد، اما مهر پدر او را کور کرد. سهراب هشدار داد که حتی اگر رستم ماهی دریا یا ستاره آسمان شود، پدرش او را خواهد یافت و انتقام خون پسرش را خواهد گرفت. رستم چون نام خود را شنید، دنیا پیش چشمش تیره شد و از هوش رفت. چون به هوش آمد، با ناله از سهراب نشان خواست. سهراب که حقیقت تلخ را دریافته بود، بازوبندی را که رستم به تهمینه داده بود نشان داد و گفت که برای یافتن پدر آمد و به دست او کشته شد. رستم با دیدن بازوبند، جامه بر تن درید و زاری کرد. سهراب او را دلداری داد که گریه سودی ندارد. در این میان، سپاه ایران که گمان می‌کردند رستم کشته شده، آماده حمله شدند. سهراب از رستم خواست که به تورانیان آسیب نرساند چرا که آنان تنها به خاطر او آمده بودند. رستم با دلی پرخون به اردوگاه بازگشت و ایرانیان را از جنگ بازداشت. سپس نزد پسر بازگشت و خواست خود را بکشد، اما بزرگان مانع شدند و گفتند که مرگ سرنوشت همه است و خودکشی او سهراب را زنده نخواهد کرد.