بخش 21
به نثر
رستم که از غم ناتوان شده بود، دستور داد تا بستری شاهانه برای پسرش آماده کنند. اما پیش از آنکه به نزد شاه برسد، خبر آوردند که سهراب درگذشت و اکنون به جای تخت، تابوت میخواهد. رستم از درد بر خود پیچید و زاری کرد که چرا او که پیری سالخورده است، فرزند جوان و دلاور خود را که نواده سام سوار بود، کشته است. او بر دستان خود نفرین فرستاد و آرزوی مرگ کرد، و از شرم رویارویی با زال و رودابه و از همه بدتر، مادر سهراب، بر خود لرزید. او نمیدانست چگونه پاسخ دهد که چرا پسری را که برای یافتن پدر آمده بود، بیگناه کشته است. رستم ترسید که نامش برای همیشه ننگین شود. دستور داد تا دیبای خسروانی بر روی سهراب کشیدند و چون تابوت او را میبردند، خیمه و بارگاه خود را به آتش کشید. بزرگان ایران با او بر خاک نشستند و پندش دادند، اما درد رستم تسلیناپذیر بود. فردوسی از بیرحمی چرخ گردون میگوید که به یکی تاج میدهد و دیگری را به کمند مرگ میگیرد. کاووس نیز کوشید رستم را آرام کند و گفت که مرگ سرنوشت محتوم همه است و گریه و زاری رفته را باز نمیگرداند. او گفت که زمانه سهراب را بدین جا کشاند تا به دست پدر کشته شود. رستم با دلی شکسته از شاه خواست که از سر خون تورانیان و هومان بگذرد، چرا که آنان در این ماجرا بیگناهند. کاووس نیز به خاطر غم رستم، کینه را کنار گذاشت و پذیرفت.