بخش 1
به نثر
پس از بازگشت کاووس به ایران، رستم ماند تا زواره با سپاه بازگردد. چون زواره سپیدهدم رسید، رستم سپاه را به سوی زابلستان حرکت داد. وقتی خبر به زال رسید، او و همه مردم سیستان با درد و ناله به استقبال آمدند. زال با دیدن تابوت از اسب فرود آمد و رستم پیاده و با جامهای دریده پیش رفت. پهلوانان کمر گشودند و بر خاک افتادند. زال با شگفتی از زور و بازوی سهراب یاد کرد و گفت که مادری دیگر چون او نخواهد زاد. وقتی به کاخ رسیدند، رستم سر تابوت را گشود و پیکر سهراب را به پدر و بزرگان نشان داد. همه با دیدن او که گویی خود سام بود که به خواب رفته، جامه دریدند و خاک بر سر ریختند. رستم دوباره پیکر او را با دیبای زرد پوشاند و تابوت را بست. او با خود گفت که حتی اگر دخمهای زرین بسازد، پایدار نخواهد ماند، پس دخمهای ساده به شکل سم اسب برایش ساخت، در حالی که جهانیان از گریه کور شده بودند. فردوسی در پایان پند میدهد که دل به مردگان نبندیم، چرا که ما نیز رفتنی هستیم و نوبت ما هم خواهد رسید. راز مرگ گشودنی نیست و تلاش برای فهم آن بیهوده است. بدینسان داستان پرآبچشم رستم و سهراب به پایان میرسد و شاعر به داستان سیاوش میپردازد.