بخش 1

کنون ای سخن گوی بیدار مغزیکی داستانی بیرای نغز
سخن چون برابر شود با خردروان سراینده رامش برد
کسی را که اندیشه ناخوش بودبدان ناخوشی رای اوگش بود
همی خویشتن را چلیپا کندبه پیش خردمند رسوا کند
ولیکن نبیند کس آهوی خویشترا روشن آید همه خوی خویش
اگر داد باید که ماند بجایبیرای ازین پس بدانا نمای
چو دانا پسندد پسندیده گشتبه جوی تو در آب چون دیده گشت
زگفتار دهقان کنون داستانتو برخوان و برگوی با راستان
کهن گشته این داستانها ز منهمی نو شود بر سر انجمن
اگر زندگانی بود دیریازبرین وین خرم بمانم دراز
یکی میوه‌داری بماند ز منکه نازد همی بار او بر چمن
ازان پس که بنمود پنچاه و هشتبسر بر فراوان شگفتی گذشت
همی آز کمتر نگردد بسالهمی روز جوید بتقویم و فال
چه گفتست آن موبد پیش روکه هرگز نگردد کهن گشته نو
تو چندان که گویی سخن گوی باشخردمند باش و جهانجوی باش
چو رفتی سر و کار با ایزدستاگر نیک باشدت جای ار بدست
نگر تا چه کاری همان بدرویسخن هرچه گویی همان بشنوی
درشتی ز کس نشنود نرم گویبه جز نیکویی در زمانه مجوی
به گفتار دهقان کنون بازگردنگر تا چه گوید سراینده مرد

به نثر

پس از بازگشت کاووس به ایران، رستم ماند تا زواره با سپاه بازگردد. چون زواره سپیده‌دم رسید، رستم سپاه را به سوی زابلستان حرکت داد. وقتی خبر به زال رسید، او و همه مردم سیستان با درد و ناله به استقبال آمدند. زال با دیدن تابوت از اسب فرود آمد و رستم پیاده و با جامه‌ای دریده پیش رفت. پهلوانان کمر گشودند و بر خاک افتادند. زال با شگفتی از زور و بازوی سهراب یاد کرد و گفت که مادری دیگر چون او نخواهد زاد. وقتی به کاخ رسیدند، رستم سر تابوت را گشود و پیکر سهراب را به پدر و بزرگان نشان داد. همه با دیدن او که گویی خود سام بود که به خواب رفته، جامه دریدند و خاک بر سر ریختند. رستم دوباره پیکر او را با دیبای زرد پوشاند و تابوت را بست. او با خود گفت که حتی اگر دخمه‌ای زرین بسازد، پایدار نخواهد ماند، پس دخمه‌ای ساده به شکل سم اسب برایش ساخت، در حالی که جهانیان از گریه کور شده بودند. فردوسی در پایان پند می‌دهد که دل به مردگان نبندیم، چرا که ما نیز رفتنی هستیم و نوبت ما هم خواهد رسید. راز مرگ گشودنی نیست و تلاش برای فهم آن بیهوده است. بدین‌سان داستان پرآب‌چشم رستم و سهراب به پایان می‌رسد و شاعر به داستان سیاوش می‌پردازد.