بخش 3

چو بشناخت آهنگری پیشه کرداز آهنگری اره و تیشه کرد
چو این کرده شد چارهٔ آب ساختز دریای‌ها رودها را بتاخت
به جوی و به رود آبها راه کردبه فرخندگی رنج کوتاه کرد
چراگاه مردم بدان برفزودپراگند پس تخم و کشت و درود
برنجید پس هر کسی نان خویشبورزید و بشناخت سامان خویش
بدان ایزدی جاه و فر کیانز نخچیر گور و گوزن ژیان
جدا کرد گاو و خر و گوسفندبه ورز آورید آنچه بد سودمند
ز پویندگان هر چه مویش نکوستبکشت و به سرشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرمچهارم سمورست کش موی گرم
برین گونه از چرم پویندگانبپوشید بالای گویندگان
برنجید و گسترد و خورد و سپردبرفت و به جز نام نیکی نبرد
بسی رنج برد اندران روزگاربه افسون و اندیشهٔ بی‌شمار
چو پیش آمدش روزگار بهیازو مردری ماند تخت مهی
زمانه ندادش زمانی درنگشد آن هوش هوشنگ بافر و سنگ
نپیوست خواهد جهان با تو مهرنه نیز آشکارا نمایدت چهر

به نثر

هوشنگ آهنگری را آموخت و با اره و تیشه کار کرد؛ سپس راه برآمدن آب ساخت و رودهایی از دریاها پدید آورد و در جوی‌ها و رودها آب را جاری کرد تا رنج‌ها کوتاه شود. چراگاه‌ها افزون شد و کشت و زرع گسترده گشت؛ هر کس نان خویش را به دست آورد و سامان خود را شناخت. او ایزد را بر کیان مجهز ساخت، دام‌ها را جدا کرد و از پویندگان پوست‌ها را برداشت و از چرم برای پوشاک بهره بردند. مردم برکت دیدند و نام نیک از خود بر جای نهادند. هرچند رنج‌ها بسیار بود، وقتی روزگار به نیکی گذشت، یاد هوشنگ بر تخت ماند و خرد او پرشکوه گشت.