بخش 19
به نثر
در این بخش، فردوسی ابتدا به پند و اندرز میپردازد و از ناپایداری جهان و بیهودگی آز و طمع سخن میگوید. او یادآور میشود که سرانجام همه خاک است و انسان باید به جای گردآوری مال، به نیکی و خداپرستی بپردازد. سپس داستان جستجوی کیخسرو آغاز میشود. گودرز پیر به پسرش گیو فرمان میدهد که به توران برود و کیخسرو را بیابد. گیو به تنهایی و با هیبت مبدل راهی توران میشود و هفت سال تمام در کوه و بیابان به جستجو میپردازد. او در این مدت رنجهای فراوانی میکشد، خوراکش گوشت گورخر و پوشاکش چرم آن است و آب شور مینوشد. سرانجام، روزی که از یافتن کیخسرو ناامید شده بود، به بیشهای میرسد و جوانی خوشسیما و با فرّ ایزدی را در کنار چشمهای میبیند. گیو با دیدن هیبت شاهانه جوان، گمان میبرد که او همان کیخسرو است. جوان (کیخسرو) نیز گیو را میشناسد و میگوید که مادرش از پیشگویی پدرش سیاوش به او گفته بود که روزی گیو از ایران میآید تا او را برای پادشاهی به ایران ببرد. کیخسرو برای اطمینان گیو، نشان موروثی کیانیان را که بر بازو داشت به او نشان میدهد. گیو با دیدن نشان، اشک شوق میریزد و خدا را شکر میگوید. سپس از وضعیت ایران و غم و اندوه کیکاووس برای کیخسرو سخن میگوید.