بخش 20
به نثر
در این بخش، پیران ویسه هزار سوار جنگجو را برمیگزیند تا به تعقیب کیخسرو و گیو بپردازند. آنها شب و روز میتازند تا سرانجام در کنار رودی عمیق به فراریان میرسند. فرنگیس که نگهبانی میداد، درفش پیران را میبیند و گیو و کیخسرو را بیدار میکند. گیو از کیخسرو میخواهد که همراه فرنگیس از رود بگذرد و به جای امنی برود تا او خود به تنهایی با سپاه توران بجنگد. کیخسرو میخواهد در جنگ شرکت کند، اما گیو میگوید که حفظ جان شاه واجبتر است، زیرا اگر گیو کشته شود، پهلوانان دیگری هستند، اما اگر شاه از دست برود، ایران بی سرور میماند. گیو زره میپوشد و به مقابله با پیران میرود. پس از رد و بدل شدن سخنان تند، پیران از رود میگذرد. گیو با زیرکی وانمود به فرار میکند تا پیران را از سپاهش دور کند، سپس ناگهان باز میگردد و با کمند پیران را اسیر میکند و دستبسته بر خاک میافکند. آنگاه به میان سپاه توران میزند و با دلیری شگفتانگیزی آنها را تار و مار میکند. سپس پیران را کشانکشان نزد کیخسرو میبرد تا سرش را ببرد. پیران به کیخسرو یادآوری میکند که چگونه در گذشته جان او را نجات داده و از او حمایت کرده است. فرنگیس نیز شفاعت میکند. کیخسرو از گیو میخواهد که از خون پیران بگذرد، اما گیو سوگند خورده بود که خون او را بریزد. کیخسرو پیشنهاد میکند که گیو گوش پیران را سوراخ کند تا خونی بریزد و سوگندش شکسته نشود. گیو چنین میکند. پیران اسبش را میخواهد تا بازگردد. گیو شرط میکند که پیران دستهای بسته خود را باز نکند تا زمانی که همسرش گلشهر آنها را بگشاید. پیران میپذیرد و گیو او را دستبسته و خوار رها میکند.