بخش 14
به نثر
هنگامی که خورشید بر قامت کوه زرد شد، کارزار آن روز به پایان آمد و شب چون پردهٔ آبنوس چهرهٔ جهان را پوشاند. بامدادِ پسین، بانگِ نای و کوس از هر سو برخاست و رزمگاه از چکاچاکِ شمشیرها خونفشان شد. قیصر سبک از جناحِ راست درآمد و دو دامادِ نامآورش را پیشرو نهاد؛ در یکسو پورِ قیصر با سقیلپوشان و در سویِ دیگر خودِ قیصر با کوس و پیل صف بست. دو سپاه چون ماه و خورشید به هم پیوستند؛ گشتاسپ از پیشِ صف بجنبید و با بارهای تیزرو و دلی چون اژدها به میدان تاخت. الیاس در میانِ انجمن گفت که قیصر از من باژ میخواهد و با چنین اژدهایی بر درگاه، هزاران باب حجّت دارد. گشتاسپ چون الیاس را دید گفت: اکنون هنگامِ نهفتنِ هنر نیست. هر دو سوار اسپ برانگیختند، با نیزه و تیر و جوشنگذار. الیاس از لشکر تیر رها کرد تا کارِ گشتاسپ را به پستی کشاند؛ گشتاسپ نیزه بر جوشنِ او کوفت و تنِ کارزاریاش در دم خسته شد. او را چون مست از باره بیفکند و دستآویزش شد، از پیشِ سواران کشانکشان برد و نزدِ قیصر سپرد. آنگاه لشکر را چون باد به پیشِ سپاه آورد و از آنان بسیار گرفت و کُشت؛ هر که به مشت آمد، به خاک افتاد. چون رومیان پساندر همآواز شدند، گشتاسپ از آن جایگه بازگشت و سپاه بر قیصر تاخت، پیروزمند و گردنافراخته. قیصر چون او را از راه دید، با شادی به پذیرهاش آمد؛ سر و چشمِ آن نامآور را بوسه داد و یادِ جهانآفرین کرد. از آنجا همه شادمانه بازگشتند؛ سپهبد کلاهِ کیانی بر سر نهاد و همهٔ روم با هدیه و نثار، شادان به دیدارِ نامدار رفتند.