بخش 13
به نثر
در هنگامهٔ رزم، پسرِ جاماسپِ دستورِ شاه ـ نبردهسواری گرامی که به هیبت پورِ دستانِ سام میمانست ـ بر چرمهای تیزرو نشست و به پیشِ صفِ چینیان ایستاد و خداوندِ بهزاد را یاد کرد. مردِ شیردل را به سوی نیزهٔ جانگسل فراخواند و آن نامخواستهٔ ستبر چون ستونی راست پیش آمد؛ هر دو سواری هژیر با گرز و نیزه و شمشیر و تیر درافتادند. آن گرامی، گویِ نام را با زورِ شیر گرفته بود و دلیران تابِ رویارویی با او نداشتند؛ با خشمِ تیز و دلِ پرکینه از خونِ کشتگان، به میانِ صفِ دشمن زد و در آن آشوب که باد از دامنهٔ کوه برخاسته بود، دو سپاه در هم آویختند و گردی سیاه از هر دو لشکر برخاست. در آن غوغا، درفشِ فروزندهٔ کاویان از دستِ ایرانیان فرو افتاد؛ آن گرامی فرود آمد، درفشِ نیلفام را از خاک برگرفت، خاک از آن بیفشاند و پاک بسترد. گردانِ چین چون دیدند که آن نیزهدارِ نامدار درفش را ربوده است، از هر سو به گردش تاختند و به شمشیر دستِ او را نشانه کردند؛ او درفشِ فریدون را به دندان گرفت و با یک دست گرز میکوفت. سرانجام زارش کُشتند و بر خاکِ گرمش خوارش افکندند؛ دریغ آن سوارِ هژبر که دیگرش ندید آن پیرِ خردمند. آنگاه بستورِ شیر، کیانزادِ پورِ زریر، در دلِ روزگارِ بد بر دشمنانِ بیشمار تاخت و پیروز و شاد نزدِ پدر بازآمد. پس آن برگزیدهٔ سوار آمد و شهریارِ جهان، نیوزار، بر شولکی تیزرو فرود نشست و به آواز، سپاهِ گزیده را به کارزار خواند؛ سوارانِ چین پیش او تاختند و او چون پیلِ دژآگاه و نرهشیر بر گردشان گشت و گویی زمین را درمینوردید؛ به گرزِ نبرد شست مرد از گوانِ جهان را کُشت تا آنکه تیرِ چرخ از قضا بر او رسید و از آن شولکِ خوبرنگ فرو افتاد و مرد؛ دریغ آن سوارِ گرانمایه که همچون پدر و همتای او بود و نکو روی و بالایش رایگان برنیامد. آنگاه دو هفت روز رزم پیوست؛ زمین از کشته و خسته انباشته شد، سراپردهها بربسته گشت و در و دشت یکسر لالهگون شد و خون در بیابانها روان؛ چنان کشتار بود که راه رفتن دشوار مینمود.