بخش 14
به نثر
دو هفته کارزار بیامان گذشت و کار هر دم تیرهتر شد. زریر، آن نبردهٔ فرخ، چون گرگی آگاه و شیری دلیر، به میانهٔ میدان درآمد؛ بر سمندی ستبر نشست و چون آتش در گیاه و چون بادِ تیز بر لشکرگاه دشمن افتاد؛ میکُشت و میخوابانْدید، و هیچکس در برابرِ او استاد نبود. ارجاسپ، چون دید که پورِ شاه چنین سپاهش را تباه میسازد، سه بار به گردان و تگینان بانگ زد: چارهای بیندیشید، که اگر چنین بماند، نه ایتاش و نه خلّخ و نه چین بر جای خواهد ماند. هر که آن گردکش را از زین فرود اندازد، دختر و لشکرم را بدو میسپارم. اما سپاه، ترسیده و خاموش، پاسخی نداد. زریر چون پیلِ مست و شیرِ ژیان درافتاد، سپاهیان را زیرِ پای میکوفت؛ ارجاسپ خیره شد، روزش چون شب تیره گشت، و باز فریاد برآورد: بنگرید به خویشانِ زخمی و نالیدنِ خستگان؛ آن پهلوان از این سو چون آتشی است، گرزش به سانِ سام و تیرش چو آرش. چه کسی چیرهدست است که پیشِ این پیلِ مست رود؟ باز خاموشی بر لشکر سایه افکند. آنگاه بیدرفش سترگ—پلید و بد و جادوی، پیرِ گرگ—پیش آمد و به ارجاسپ گفت: به زور و به تن چون افراسیابم؛ جان را سپرِ جانِ تو میکنم، میروم تا آن پیلِ آشفته را به خاک اندازم، اگر گردشِ روزگار یاری کند. شاه شاد شد و آفرین گفت؛ باره و زینِ خویش را بدو سپرد و ژوپینِ زهرآبدار داد که آهنینکوه را میشکافت. جادو از پنهان نزدیکِ آن شاهزادهٔ سوار آمد؛ چون دیدش—روی به خاک و چشم به خون—خشم گرفت؛ نتوانست پیشروی رود، از نهان بر گردِ او تاخت و ژوپینِ زهدار را انداخت؛ زرهِ خسروی را شکافت و تنِ شهریاری به خون غرقه شد؛ زریر از باره درافتاد و مرگ در رسید. آن بیدرفش پلید فرود آمد و سلاحش را برگرفت؛ اسپ و کمر و درفشِ سیه و افسرِ پرگهر را نزدِ شاهِ چین برد؛ سپاه بانگِ شادی برداشت. گشتاسپ، از سرِ کوه، چون نظر کرد و آن روشنایِ میدان—نبردهٔ برادرش زریر—را ندید، دلش به خون نشست؛ جامه از هم درید و خاک بر تاجِ خسروی پاشید و گفت با جاماسپِ دانا: چهگونه فرسته بفرستم و چه گویم به شاهِ لهراسپ، به آن پدرِ سالخورده؟ دریغ آن شاهزاده که چون ماهِ تابان به میغ فروشد. سپس فرمان داد: زینِ گشتاسپی بر اسپِ لهراسپی نهید؛ کینِ زریر را بجوییم و دین و آیین را برافزاییم. دستورِ جهاندیده گفت: اکنون به کین شتافتنْ روا نیست. شاه به فرمان نشست و به لشکر بانگ زد: کدام شیر کینِ فرّخ زریر را بازآورد و باره و زینِ او را بازستاند؟ هر که از میان پیش نهد، دخترم همای را بدو خواهم داد. اما هیچکس از جای نجنبید.