بخش 22
به نثر
روزی شاه ایران به بزم نشسته بود و می خوشگوار مینوشید. در میان درباریان، جنگآزمودهای به نام گرزم که کینهای دیرینه از اسفندیار داشت، لب به بدگویی گشود و هشدار داد که فرزندِ توانمند اگر مهتر شود، روزِ پدر به تلخی گذرد و آنکه سر بر خداوند برکشد باید به اندازه بازداشته شود. این سخنان شاه را دژم کرد؛ بزم فرو نشست و شاه شب را بیخواب تا سپیدهدم از خشمِ فرزند گذراند. بامداد، جاماسپِ جهاندیده—که دستورِ لهراسپ بوده—فراخوانده شد تا نامهای استوار نزد اسفندیار ببرد: بیدرنگ برخیزد، کمر ببندد و بر ستورِ تیزرو نزد شاه آید، که کاری سترگ در پیش است و برپاییِ کشور بی یاریِ او میسّر نیست. جاماسپ نامه را گرفت و شتابان از کوه و بیابان گذشت تا فرمانِ فوری شاه را برساند؛ در پسِ این شتاب، بیمِ شاه از گردآمدنِ سپاه پیرامون اسفندیار و هراسِ گرفتار آمدن به کمندِ او نهفته بود، و داوریِ نهایی به رایِ خودِ شاه واگذار شد.