بخش 23
به نثر
در آن روزگار اسفندیار در دشت به شکار بود که آوازی شنید: شاه جاماسپ را گسیل کرده است. شگفتزده خندید و به چهار پسر گزیدهاش—بهمن، مهرنوش، دلافروز طوش و نوشآذر—نگریست. بهمن دعای بقا برای شاه گفت و اسفندیار از بیمِ سخن بیرهان که دلِ خسرو از او آزرده شده باشد، راز دل گشود؛ گفت جز آنکه از روزی که دین آموختم، آتشِ آیین را در جهان افروختم و جهان را با تیغِ تیز ویژه کردم، گناهی نمیشناسم؛ همانا دلِ دیو او را فریفته و به کشتنِ من برانگیخته است. هنوز سخن در میان بود که گردِ سیاه از کهسار پدید آمد: دستورِ شاه، جاماسپ، فرستادهٔ درگاه، نزدِ پورِ شاه رسید. اسفندیار پذیرهاش شد؛ فرود آمدند و از حالِ شاه پرسید. خردمند گفت شاه درست و شاد است، برِ او را بوسید و نامه سپرد، و آشفتگیِ دیو را بازگفت. اسفندیار تدبیر خواست: اگر به درگاه روم، بیمِ ناخوشیِ پدر هست؛ و اگر فرمان نبرم، از کهتری سر برون کردهام. جاماسپ پاسخ داد: خشمِ پدر بر پسر به از جورِ پسر بر پدر است؛ باید رفت، که او پادشاه است. بر این گذاشتند؛ شب را با باده و عود گذراندند. بامداد بر تختِ خویش نشست، سپاه بسیار گرد آمد؛ همهٔ لشکر را به بهمن سپرد و خود با چند گرد، کمر بسته و کلاه بر نهاده، روانهٔ درگاهِ شاهِ آزاد شد.