بخش 27
به نثر
ارجاسپ به کهرم، پسر مهترش، فرمان میدهد تا هزار سوار از ترکان برگزیند و به بلخ بتازد تا بر آتشپرستان و دشمنان تازد، سرانشان را ببرد و خانمانشان را بسوزاند؛ اگر بند بر پای اسفندیار یابد، سر از تنش جدا کند تا آوازهاش در گیتی بپیچد. کهرم فرمان میپذیرد و با سپاه توران، چون خورشید تیغ برکشید و شب در گریخت، به مرز ایران میتازد و چون نزدیک بلخ میرسد، آذرپرستان را سخت میآزارد. لهراسپ، شاه سالخورده، چون از یورش کهرم آگاه میشود، به یزدان پناه میبرد و از او نیروی دین و جان میطلبد؛ در بلخ نامداری و گرزداری نیست، پس از بازار هزار مرد فراهم میآورد. به تنگ آمدن سپاه توران، لهراسپ خفتان جنگ میپوشد و از جای پرستش به آوردگاه میرود؛ به پیری همچون پیل مست میغرّد و با گرز گاوپیکر زهره دشمنان را میشکافد. هر حملهاش سران جادوپیشه را به خاک میسپارد، تا آنجا که بسیاری او را اسفندیار میپندارند. اما در میانهٔ کارزار، از پیری و تابش آفتاب ناتوان میشود و بختش به خواب میرود؛ تیر ترکان بر او مینشیند و آن مرد یزدانپرست نگونسار میشود. تاجدار به خاک میافتد و سواران گرد او انجمن میکنند؛ جوشن و آهنبر او میشکافند و تنش پارهپاره میشود. چون خود از سر شاه برمیدارند، چهرهای چون لعل و مویی چون کافور میبینند و از دیدن روی بهشتی او در پس آهن سیاه به شگفت میمانند: چگونه این پیر چنین شمشیر برداشت؟ سپس درمییابند که او لهراسپ است، پدر گشتاسپِ شاه؛ مردی که همه کارش رزم و میدان بود و دل از تخت و تاخت برکند. اکنون پشت گشتاسپ از او تهی شد و بیم آن است که از دیهیم شاهنشهی بپیچد. پس سپاه توران به بلخ درآید، تاراج و کشتار برپا شود، سوی آتشکده روند و کاخ و ایوانِ زرآژده را بسوزانند؛ زند و اوستا را همه بسوزند و هرچه پرمایهتر بود به یغما برند. هشتاد مرد ایرانی، زبان به یاد یزدان، پیش آتش کشته میشوند؛ آتش زرد با خون ایشان فرو میمیرد، و جزای آنان جز بهشت چه تواند بود؟