بخش 28
به نثر
زنی خردمند و هوشیار خبر را تند رساند: از ایران به سیستان تاخت، شب نخفت و راهِ دو روزه را در یک روز پیمود، و گشتاسپ را از اندوهِ کشتهشدنِ لهراسپ و تاراجِ بلخ آگاه کرد؛ دختران را اسیر بردهاند و در نوشآذر، موبدان و هیربدان را کُشتند، تا آنجا که فروغِ آذر به خونِ ایشان خاموش شد. گشتاسپ از این خبر خوناب گریست، تاج از سر برداشت و تخت را تهی کرد، دبیر را خواند و نامه به هر سوی فرستاد تا سپاه گرد کنند. سواران از هر ولایت گرد آمدند و آرایشِ جنگ گرفت: میمنه به فرشیدورد، میسره به بَستُور، و گشتاسپ در قلب؛ از سوی توران، کهرم بر میسره و ارجاسپ در قلب. بانگِ کوس و خروشِ جنگ، سه روز و سه شب آوردگاه را به دوزخ بدل کرد؛ نیزهها خم شد و گرزها شکست، دشت از کُشته آکنده شد. فرشیدورد با کهرم درآویخت؛ گشتاسپ از تیغِ کهرم تنخسته شد، گرچه از مرگ جَست، اما ایرانیان بسیار کشته شدند و بختِ شاه تیره گشت. سی و هشت پسرِ گشتاسپ—دلیرانِ کوه و سوارانِ دشت—یکسره در آن رزمگاه کشته شدند و کشور به خونِ یَلان آغشته شد.