بخش 18
به نثر
تنش میان دو پهلوان بالا میگیرد. اسفندیار دست رستم را میگیرد و در حالی که بازوان ستبر و میان باریک او را میستاید، دستش را چنان سخت میفشارد که آب زرد از ناخنهای رستم بیرون میزند، اما رستم خم به ابرو نمیآورد. در پاسخ، رستم دست اسفندیار را میگیرد و چنان میفشارد که ناخنهای شاهزاده پر از خون میشود و چهرهاش از درد برافروخته میگردد. با این حال، اسفندیار میخندد و رجز میخواند که فردا در میدان نبرد، رستم را با نیزه از اسب سرنگون کرده، دستبسته نزد گشتاسپ خواهد برد تا برایش بخشش بخواهد. رستم با خنده پاسخ میدهد که اگر کار به جنگ بکشد، او اسفندیار را از زین برمیگیرد و به زابلستان میبرد، بر تخت عاج مینشاند و تاج شاهی بر سرش مینهد. رستم وعده میدهد که سپاه اسفندیار را بینیاز کند و سپس نزد گشتاسپ رفته، او را برکنار و اسفندیار را پادشاه ایران کند و خود کمر به خدمت او ببندد.