بخش 21
به نثر
زال که سخت نگران جنگ پیش رو است، به رستم اندرز میدهد که برای پرهیز از خونریزی، همه گنج و خواسته خود را پیشکش اسفندیار کند و حتی تن به بند دهد، به امید آنکه گشتاسپ شاه بر او رحم آورد. اما رستم این پند را نمیپذیرد و با یادآوری دلاوریهای گذشتهاش در مازندران و هاماوران، میگوید که به اندازه کافی در برابر این شاهزاده مغرور فروتنی کرده است. رستم نقشه دیگری در سر دارد: او نمیخواهد اسفندیار را بکشد، بلکه قصد دارد فردا در میدان نبرد او را از زین برگیرد، به کاخ خود ببرد، سه روز از او پذیرایی کند و سپس همراه او به پایتخت رفته، گشتاسپ را برکنار و اسفندیار را بر تخت بنشاند. زال با شنیدن این سخنان تلخخند میزند و به رستم هشدار میدهد که اسفندیار با شاهان پیشین تفاوت دارد و این نقشهها خیالی خام بیش نیست. پیرمرد تا سپیدهدم سر به سجده میگذارد و از خدا میخواهد که این بلای عظیم را از خاندانش دور کند.