بخش 24
به نثر
نبرد میان رستم و اسفندیار با فرارسیدن غروب به نقطهای بحرانی میرسد. رستم و اسبش رخش، هر دو از تیرهای الماسگون اسفندیار به شدت زخمی شدهاند. اسفندیار با دیدن وضعیت رستم، او را ریشخند میکند اما به او امان میدهد تا شب را به کاخ خود بازگردد و زخمهایش را درمان کند، به شرط آنکه فردا برای تسلیم بازگردد. رستم این آتشبس موقت را میپذیرد، با درد از رودخانه عبور میکند و برای زنده ماندن به درگاه خدا دعا میکند. اسفندیار با شگفتی به او مینگرد که چگونه با وجود آن همه زخم، هنوز توان رفتن دارد. اسفندیار پس از بازگشت به اردوگاه، بر اجساد پسرانش نوشآذر و مهرنوش سوگواری میکند و پیکر آنها را نزد گشتاسپ میفرستد، با پیامی تلخ که جاهطلبی شاه را مسبب مرگ آنها میداند. در همین حال، اسفندیار با برادرش پشوتن از قدرت عظیم رستم سخن میگوید و ابراز تردید میکند که رستم با آن زخمهای کاری، شب را به صبح برساند.