بخش 23
به نثر
در حالی که رستم و اسفندیار سرگرم نبرد هستند، زواره برادر رستم و فرامرز پسرش، برخلاف پیمان صلح، به اردوگاه اسفندیار حمله کرده و دو پسر او، نوشآذر و مهرنوش را میکشند. چون خبر این خیانت به اسفندیار میرسد، او از خشم و اندوه لبریز میشود و رستم را به پیمانشکنی متهم میکند. رستم که از شنیدن این خبر به شدت شوکه و ناراحت شده، به جان شاه و خورشید سوگند میخورد که فرمان این حمله را نداده است. او پیشنهاد میکند که دست و پای زواره و فرامرز را ببندد و آنها را تسلیم اسفندیار کند تا به قصاص خون پسرانش آنها را بکشد. اما اسفندیار این پیشنهاد را رد میکند و میگوید خون مار بهای خون طاووس نیست، یعنی خون زیردستان نمیتواند جبران خون شاهزادگان باشد. او اعلام میکند که دیگر رحمی نخواهد کرد و قسم میخورد که رستم را با تیر به اسبش بدوزد و او را با غل و زنجیر نزد شاه ببرد تا عبرتی برای همه خدمتکارانی باشد که در برابر اربابان خود سرکشی میکنند.