بخش 26
به نثر
سکندر، که هنوز در لباس بیطقون است، با خشم طینوش، پسر قیدافه، روبرو میشود. قیدافه از او حمایت کرده و طینوش را سرزنش میکند. سکندر پیام درخواست باژ را میدهد. قیدافه که هویت واقعی او را میداند، برای حفظ امنیت او نقش بازی میکند. او میپذیرد که باژ بپردازد و نامهای به سکندر مینویسد و آن را به «بیطقون» میدهد تا برساند، و بدین ترتیب سکندر با هدایایی که به عنوان باژ خواسته بود، به سلامت بازمیگردد."}<span>نه شمشیر بینی نه تخت و کلاه</span></div> <div><span>چه بخشی تو زین پادشاهی مرا</span><span>چو بپسندی این نیکخواهی مرا</span></div> <div><span>چو بشنید طینوش گفت این سخن</span><span>شنیدم نباید که گردد کهن</span></div> <div><span>گرین را که گفتی به جای آوری</span><span>بکوشی و پاکیزه رای آوری</span></div> <div><span>من از گنج وز بدره و هرچ هست</span><span>ز اسپان و مردان خسرو پرست</span></div> <div><span>ترا بخشم و نیز دارم سپاس</span><span>تو باشی جهانگیر و نیکیشناس</span></div> <div><span>یکی پاک دستور باشی مرا</span><span>بدین مرز گنجور باشی مرا</span></div> <div><span>سکندر بیامد ز جای نشست</span><span>برین عهد بگرفت دستش به دست</span></div> <div><span>بپرسید طینوش کاین چون کنی</span><span>بدین جادوی بر چه افسون کنی</span></div> <div><span>بدو گفت چون بازگردم ز شاه</span><span>تو باید که با من بیایی به راه</span></div> <div><span>ز لشکر بیاری سواری هزار</span><span>همه نامدار از در کارزار</span></div> <div><span>به جایی یکی بیشه دیدم به راه</span><span>نشانم ترا در کمین با سپاه</span></div> <div><span>شوم من ز پیش تو در پیش اوی</span><span>ببینم روان بداندیش اوی</span></div> <div><span>بگویم که چندین فرستاد چیز</span><span>کزان پس نیندیشی از چیز نیز</span></div> <div><span>فرستاده گوید که من نزد شاه</span><span>نیارم شدن در میان سپاه</span></div> <div><span>اگر شاه بیند که با موبدان</span><span>شود نزد طینوش با بخردان</span></div> <div><span>چو بیندش بپذیرد این خواسته</span><span>ز هرگونهای گنج آراسته</span></div> <div><span>بیاید چو بیند ترا بیسپاه</span><span>اگر بازگردد گشادست راه</span></div> <div><span>چو او بشنود خوب گفتار من</span><span>نه اندیشد از رنگ و بازار من</span></div> <div><span>بیاید بر آن سایه زیر درخت</span><span>ز گنجور می خواهد و تاج و تخت</span></div> <div><span>تو جنگی سپاهی به گردش درآر</span><span>برآساید از گردش روزگار</span></div> <div><span>مکافات من باشد و کام تو</span><span>نجوید ازان پس کس آرام تو</span></div> <div><span>که آید به دستت بسی خواسته</span><span>پرستنده و اسپ آراسته</span></div> <div><span>چو طینوش بشنید زان شاد شد</span><span>بسان یکی سرو آزاد شد</span></div> <div><span>چنین داد پاسخ که دارم امید</span><span>که گردد بدو تیره روزم سپید</span></div> <div><span>به دام من آویزد او ناگهان</span><span>به خونی که او ریخت اندر جهان</span></div> <div><span>چو دارای دارا و گردان سند</span><span>چو فور دلیر آن سرافراز هند</span></div> <div><span>چو قیدافه گفت سکندر شنید</span><span>به چشم و دلش چارهٔ او بدید</span></div> <div><span>بخندید زان چاره در زیر لب</span><span>دو بسد نهان کرد زیر قصب</span></div> <div><span>سکندر بیامد ز نزدیک اوی</span><span>پراندیشه بد جان تاریک اوی</span></div>