بخش 27
به نثر
سکندر به میان سپاه خود بازمیگردد و دوباره جامه شاهی میپوشد. او نامه قیدافه و هدایایی را که فرستاده بود بررسی میکند و از خرد و وفاداری او شگفتزده میشود. سکندر پیمان صلح را محترم میشمارد و دستور میدهد هیچ گزندی به سرزمینهای او نرسد و او را نزد بزرگان ستایش میکند."} <div><span>یکی پاسخ پندمندش دهیم</span><span>سرش برفرازیم و پندش دهیم</span></div> <div><span>اگر جنگ جوید پس از پند من</span><span>به بیند پس از پند من بند من</span></div> <div><span>ازان سان شوم پیش او با سپاه</span><span>که بخشایش آرد برو چرخ و ماه</span></div> <div><span>ازین ازمایش ندارد زیان</span><span>بماند مگر دوستی در میان</span></div> <div><span>چه گویید و این را چه پاسخ دهید</span><span>مرا اندرین رای فرخ نهید</span></div> <div><span>همه مهتران سر برافراختند</span><span>همی پاسخ پادشا ساختند</span></div> <div><span>بگفتند کای سرور داد و راد</span><span>ندارد کسی چون تو مهتر به یاد</span></div> <div><span>نگویی مگر آنک بهتر بود</span><span>خنک شهرکش چون تو مهتر بود</span></div> <div><span>اگر دوست گردد ترا پادشا</span><span>چه خواهد جزین مردم پارسا</span></div> <div><span>نه آسیب آید بدین گنج تو</span><span>نیرزد همه گنجها رنج تو</span></div> <div><span>چو اسکندری کو بیاید ز روم</span><span>به شمشیر دریا کند روی بوم</span></div> <div><span>همی از درت بازگردد به چیز</span><span>همه چیز دنیی نیرزد پشیز</span></div> <div><span>جز از آشتی ما نبینیم روی</span><span>نه والا بود مردم کینهجوی</span></div> <div><span>چو بشنید گفتار آن بخردان</span><span>پسندیده و پاکدل موبدان</span></div> <div><span>در گنج بگشاد و تاج پدر</span><span>بیاورد با یاره و طوق زر</span></div> <div><span>یکی تاج بد کاندران شهر و مرز</span><span>کسی گوهرش را ندانست ارز</span></div> <div><span>فرستاده را گفت کین بیبهاست</span><span>هرانکس که دارد جزو نارواست</span></div> <div><span>به تاج مهان چون سزا دیدمش</span><span>ز فرزند پرمایه بگزیدمش</span></div> <div><span>یکی تخت بودش به هفتاد لخت</span><span>ببستی گشایندهٔ نیکبخت</span></div> <div><span>به پیکر یک اندر دگر بافته</span><span>به چاره سر شوشها تافته</span></div> <div><span>سر پایها چون سر اژدها</span><span>ندانست کس گوهرش را بها</span></div> <div><span>ازو چارصد گوهر شاهوار</span><span>همان سرخ یاقوت بد زین شمار</span></div> <div><span>دو بودی به مثقال هر یک به سنگ</span><span>چو یک دانهٔ نار بودی به رنگ</span></div> <div><span>زمرد برو چار صد پاره بود</span><span>به سبزی چو قوس قزح نابسود</span></div> <div><span>گشاده شتر بار بودی چهل</span><span>زنی بود چون موج دریا به دل</span></div> <div><span>دگر چار صد تای دندان پیل</span><span>چه دندان درازیش بد میل میل</span></div> <div><span>پلنگی که خوانی همی بربری</span><span>ازان چار صد پوست بد بر سری</span></div> <div><span>ز چرم گوزن ملمع هزار</span><span>همه رنگ و بیرنگ او پر نگار</span></div> <div><span>دگر صد سگ و یوز نخچیر گیر</span><span>که آهو ورا پیش دیدی ز تیر</span></div> <div><span>بیاورد زان پس دوصد گاومیش</span><span>پرستندهٔ او همی راند پیش</span></div> <div><span>ز دیبای خز چارصد تخته نیز</span><span>همان تختها کرده از چوب شیز</span></div> <div><span>دگر چار صد تخته از عود تر</span><span>که مهر اندرو گیرد و رنگ زر</span></div> <div><span>صد اسپ گرانمایه آراسته</span><span>ز میدان ببردند با خواسته</span></div> <div><span>همان تیغ هندی و رومی هزار</span><span>بفرمود با جوشن کارزار</span></div> <div><span>همان خود و مغفر هزار و دویست</span><span>به گنجور فرمود کاکنون مهایست</span></div> <div><span>همه پاک بر بیطقون برشمار</span><span>بگویش که شبگیر برساز کار</span></div> <div><span>سپیده چو برزد ز بالا درفش</span><span>چو کافور شد روی چرخ بنفش</span></div> <div><span>زمین تازه شد کوه چون سندروس</span><span>ز درگاه برخاست آوای کوس</span></div> <div><span>سکندر به اسپ اندر آورد پای</span><span>به دستوری بازگشتن به جای</span></div> <div><span>چو طینوش جنگی سپه برنشاند</span><span>از ایوان به درگاه قیدافه راند</span></div> <div><span>به قیدافه گفتند پدرود باش</span><span>به جان تازهٔ چرخ را پود باش</span></div> <div><span>برین گونه منزل به منزل سپاه</span><span>همی راند تا پیش آن رزمگاه</span></div> <div><span>که لشکرگه نامور شاه بود</span><span>سکندر که با بخت همراه بود</span></div> <div><span>سکندر بران بیشه بنهاد رخت</span><span>که آب روان بود و جای درخت</span></div> <div><span>به طینوش گفت ایدر آرام گیر</span><span>چو آسوده گردی می و جام گیر</span></div> <div><span>شوم هرچ گفتم به جای آورم</span><span>ز هر گونه پاکیزه رای آورم</span></div> <div><span>سکندر بیامد به پرده سرای</span><span>سپاهش برفتند یک سر ز جای</span></div> <div><span>ز شادی خروشیدن آراستند</span><span>کلاه کیانی بپیراستند</span></div> <div><span>که نومید بد لشکر نامجوی</span><span>که دانست کش باز بینند روی</span></div> <div><span>سپه با زبانها پر از آفرین</span><span>یکایک نهادند سر بر زمین</span></div> <div><span>ز لشکر گزین کرد پس شهریار</span><span>ازان نامداران رومی هزار</span></div> <div><span>زرهدار با گرزهٔ گاوروی</span><span>برفتند گردان پرخاشجوی</span></div> <div><span>همه گرد بر گرد آن بیشه مرد</span><span>کشیدند صف با سلیح نبرد</span></div> <div><span>سکندر خروشید کای مرد تیز</span><span>همی جنگ رای آیدت گر گریز</span></div> <div><span>بلرزید طینوش بر جای خویش</span><span>پشیمان شد از دانش و رای خویش</span></div> <div><span>بدو گفت کای شاه برترمنش</span><span>ستایش گزینی به از سرزنش</span></div> <div><span>چنان هم که با خویش من قیدروش</span><span>بزرگی کن و راستی را بکوش</span></div> <div><span>نه این بود پیمانت با مادرم</span><span>نگفتی که از راستی نگذرم؟</span></div> <div><span>سکندر بدو گفت کای شهریار</span><span>چرا سست گشتی بدین مایه کار</span></div> <div><span>ز من ایمنی بیم در دل مدار</span><span>نیازارد از من کسی زان تبار</span></div> <div><span>نگردم ز پیمان قیدافه من</span><span>نه نیکو بود شاه پیمانشکن</span></div> <div><span>پیاده شد از باره طینوش زود</span><span>زمین را ببوسید و زرای نمود</span></div> <div><span>جهاندار بگرفت دستش به دست</span><span>بدان گونه کو گفت پیمان ببست</span></div> <div><span>بدو گفت مندیش و رامش گزین</span><span>من از تو ندارم به دل هیچ کین</span></div> <div><span>چو مادرت بر تخت زرین نشست</span><span>من اندر نهادم به دست تو دست</span></div> <div><span>بگفتم که من دست شاه زمین</span><span>به دست تو اندر نهم همچنین</span></div> <div><span>همان روز پیمان من شد تمام</span><span>نه خوب آید از شاه گفتار خام</span></div> <div><span>سکندر منم وان زمان من بدم</span><span>به خوبی بسی داستانها زدم</span></div> <div><span>همان روز قیدافه آگاه بود</span><span>که اندر کفت پنجهٔ شاه بود</span></div> <div><span>پرستنده را گفت قیصر که تخت</span><span>بیارای زیر گلفشان درخت</span></div> <div><span>بفرمود تا خوان بیاراستند</span><span>نوازندهٔ رود و می خواستند</span></div> <div><span>بفرمود تا خلعت خسروی</span><span>ز رومی و چینی و از پهلوی</span></div> <div><span>ببخشید یارانش را سیم و زر</span><span>کرا در خور آمد کلاه و کمر</span></div> <div><span>به طیوش فرمود کایدر مهایست</span><span>که این بیشه دورست راه تو نیست</span></div> <div><span>به قیدافه گوی ای هشیوار زن</span><span>جهاندار و بینادل و رایزن</span></div> <div><span>بدارم وفای تو تا زندهام</span><span>روان را به مهر تو آگندهام</span></div>