بخش 28
به نثر
سکندر به شهر برهمنان میرود تا از دانش آنها بهرهمند شود. برهمنان به او نامه مینویسند و میگویند که ثروتی برای غارت ندارند و تنها دانش میاندوزند. سکندر به دیدار آنها میرود و میبیند که ساده و بدون لباس و مال دنیا زندگی میکنند. او درباره فلسفه زندگی، دوری از آز و طمع، و دیدگاهشان نسبت به مرگ و زندگی از آنها پرسش میکند."} <div><span>ز برگ گیا پوشش از تخم خورد</span><span>برآسوده از رزم و روز نبرد</span></div> <div><span>خور و خواب و آرام بر دشت و کوه</span><span>برهنه به هر جای گشته گروه</span></div> <div><span>همه خوردنیشان بر میوهدار</span><span>ز تخم گیا رسته بر کوهسار</span></div> <div><span>ازار یکی چرم نخچیر بود</span><span>گیا پوشش و خوردن آژیر بود</span></div> <div><span>سکندر بپرسیدش از خواب و خورد</span><span>از آسایش روز ننگ و نبرد</span></div> <div><span>ز پوشیدنی و ز گستردنی</span><span>همه بینیازیم از خوردنی</span></div> <div><span>برهنه چو زاید ز مادر کسی</span><span>نباید که نازد بپوششی بسی</span></div> <div><span>وز ایدر برهنه شود باز خاک</span><span>همه جای ترس است و تیمار و باک</span></div> <div><span>زمین بستر و پوشش از آسمان</span><span>به ره دیدهبان تا کی آید زمان</span></div> <div><span>جهانجوی چندین بکوشد به چیز</span><span>که آن چیز کوشش نیرزد به نیز</span></div> <div><span>چنو بگذرد زین سرای سپنج</span><span>ازو بازماند زر و تاج و گنج</span></div> <div><span>چنان دان که نیکیست همراه اوی</span><span>به خاک اندر آید سر و گاه اوی</span></div> <div><span>سکندر بپرسید که کاندر جهان</span><span>فزون آشکارا بود گر نهان</span></div> <div><span>همان زنده بیش است گر مرده نیز</span><span>کزان پس نیازش نیاید به چیز</span></div> <div><span>چنین داد پاسخ که ای شهریار</span><span>تو گر مرده را بشمری صدهزار</span></div> <div><span>ازان صد هزاران یکی زنده نیست</span><span>خنک آنک در دوزخ افگنده نیست</span></div> <div><span>بباید همین زنده را نیز مرد</span><span>یکی رفت و نوبت به دیگر سپرد</span></div> <div><span>بپرسید خشکی فزونتر گر آب</span><span>بتابد بروبر همی آفتاب</span></div> <div><span>برهمن چنین داد پاسخ به شاه</span><span>که هم آب را خاک دارد نگاه</span></div> <div><span>بپرسید کز خواب بیدار کیست</span><span>به روی زمین بر گنهکار کیست</span></div> <div><span>که جنبندگانند و چندی زیند</span><span>ندانند کاندر جهان برچیند</span></div> <div><span>برهمن چنین داد پاسخ بدوی</span><span>که ای پاکدل مهتر راست گوی</span></div> <div><span>گنهکارتر چیز مردم بود</span><span>که از کین و آزش خرد گم بود</span></div> <div><span>چو خواهی که این را بدانی درست</span><span>تن خویشتن را نگه کن نخست</span></div> <div><span>که روی زمین سربسر پیش تست</span><span>تو گویی سپهر روان خویش تست</span></div> <div><span>همی رای داری که افزون کنی</span><span>ز خاک سیه مغز بیرون کنی</span></div> <div><span>روان ترا دوزخ است آرزوی</span><span>مگر زین سخن بازگردی به خوی</span></div> <div><span>دگر گفت بر جان ما شاه کیست</span><span>به کژی بهر جای همراه کیست</span></div> <div><span>چنین داد پاسخ که آز است شاه</span><span>سر مایهٔ کین و جای گناه</span></div> <div><span>بپرسید خود گوهر از بهر چیست</span><span>کش از بهر بیشی بباید گریست</span></div> <div><span>چنین داد پاسخ که آز و نیاز</span><span>دو دیوند بیچاره و دیوساز</span></div> <div><span>یکی را ز کمی شده خشک لب</span><span>یکی از فزونیست بیخواب شب</span></div> <div><span>همان هر دو را روز می بشکرد</span><span>خنک آنک جانش پذیرد خرد</span></div> <div><span>سکندر چو گفتار ایشان شنید</span><span>به رخساره شد چون گل شنبلید</span></div> <div><span>دو رخ زرد و دیده پر از آب کرد</span><span>همان چهر خندان پر از تاب کرد</span></div> <div><span>بپرسید پس شاه فرمانروا</span><span>که حاجت چه باشد شما را به ما</span></div> <div><span>ندارم دریغ از شما گنج خویش</span><span>نه هرگز براندیشم از رنج خویش</span></div> <div><span>بگفتند کای شهریار بلند</span><span>در مرگ و پیری تو بر ما ببند</span></div> <div><span>چنین داد پاسخ ورا شهریار</span><span>که بامرگ خواهش نیاید به کار</span></div> <div><span>چه پرهیزی از تیز چنگ اژدها</span><span>که گرزآهنی زو نیابی رها</span></div> <div><span>جوانی که آید بمابر دراز</span><span>هم از روز پیری نیابد جواز</span></div> <div><span>برهمن بدو گفت کای پادشا</span><span>جهاندار و دانا و فرمانروا</span></div> <div><span>چو دانی که از مرگ خود چاره نیست</span><span>ز پیری بتر نیز پتیاره نیست</span></div> <div><span>جهان را به کوشش چه جویی همی</span><span>گل زهر خیره چه بویی همی</span></div> <div><span>ز تو بازماند همین رنج تو</span><span>به دشمن رسد کوشش و گنج تو</span></div> <div><span>ز بهر کسان رنج بر تن نهی</span><span>ز کم دانشی باشد و ابلهی</span></div> <div><span>پیامست از مرگ موی سپید</span><span>به بودن چه داری تو چندین امید</span></div> <div><span>چنین گفت بیداردل شهریار</span><span>که گر بنده از بخشش کردگار</span></div> <div><span>گذر یافتی بودمی من همان</span><span>به تدبیر بر گشتن آسمان</span></div> <div><span>که فرزانه و مرد پرخاشخر</span><span>ز بخشش به کوشش نیابد گذر</span></div> <div><span>دگر هرک در جنگ من کشته شد</span><span>کرا ز اخترش روز برگشته شد</span></div> <div><span>به درد و به خون ریختن بد سزا</span><span>که بیدادگر کس نیابد رها</span></div> <div><span>بدیدند بادافره ایزدی</span><span>چو گشتند باز از ره بخردی</span></div> <div><span>کس از خواست یزدان کرانه نیافت</span><span>ز کار زمانه بهانه نیافت</span></div> <div><span>بسی چیز بخشید و نستد کسی</span><span>نبد آز نزدیک ایشان بسی</span></div> <div><span>بیآزار ازان جایگه برگرفت</span><span>بران هم نشان راه خاور گرفت</span></div>