بخش 31
به نثر
سکندر با «نرمپایان» روبرو میشود، گروهی عظیم و برهنه که با سنگ میجنگند. پس از غلبه بر آنها، به شهری بیپایان میرسد و مورد استقبال قرار میگیرد. در آنجا کوهی عظیم میبیند که ساکنان اندکی دارد. مردم به او درباره اژدهای ترسناکی بر کوه هشدار میدهند که آتش و زهر میپراکند و هر شب پنج گاو برای خوراک میطلبد."}<span>پر اندیشه و پر مدارا بریم</span></div> <div><span>بدان تا نیاید بدین روی کوه</span><span>نینجامید از ما گروها گروه</span></div> <div><span>بفرمود سالار دیهیم جوی</span><span>که آن روز ندهند چیز بدوی</span></div> <div><span>چو گاه خورش درگذشت اژدها</span><span>بیامد چو آتش بران تند جا</span></div> <div><span>سکندر بفرمود تا لشکرش</span><span>یکی تیرباران کنند ازبرش</span></div> <div><span>بزد یک دم آن اژدهای پلید</span><span>تنی چند ازیشان به دم درکشید</span></div> <div><span>بفرمود اسکندر فیلقوس</span><span>تبیره به زخم آوریدند و کوس</span></div> <div><span>همان بیکران آتش افروختند</span><span>به هرجای مشعل همی سوختند</span></div> <div><span>چو کوه از تبیره پرآواز گشت</span><span>بترسید ازان اژدها بازگشت</span></div> <div><span>چو خورشید برزد سر از برج گاو</span><span>ز گلزاربرخاست بانگ چکاو</span></div> <div><span>چو آن اژدها را خورش بود گاه</span><span>ز مردان لشکر گزین کرد شاه</span></div> <div><span>درم داد سالار چندی ز گنج</span><span>بیاورد با خویشتن گاو پنج</span></div> <div><span>بکشت و ز سرشان برآهخت پوست</span><span>بدان جادوی داده دل مرد دوست</span></div> <div><span>بیاگند چرمش به زهر و به نفت</span><span>سوی اژدها روی بنهاد تفت</span></div> <div><span>مران چرمها را پر از باد کرد</span><span>ز دادار نیکی دهش یاد کرد</span></div> <div><span>بفرمود تا پوست برداشتند</span><span>همی دست بر دست بگذاشتند</span></div> <div><span>چو نزدیکی اژدها رفت شاه</span><span>بسان یکی ابر دیدش سپاه</span></div> <div><span>زبانش کبود و دو چشمش چو خون</span><span>همی آتش آمد ز کامش برون</span></div> <div><span>چو گاو از سر کوه بنداختند</span><span>بران اژدها دل بپرداختند</span></div> <div><span>فرو برد چون باد گاو اژدها</span><span>چو آمد ز چنگ دلیران رها</span></div> <div><span>چو از گاو پیوندش آگنده شد</span><span>بر اندام زهرش پراگنده شد</span></div> <div><span>همه رودگانیش سوراخ کرد</span><span>به مغز و به پی راه گستاخ کرد</span></div> <div><span>همی زد سرش را بران کوه سنگ</span><span>چنین تا برآمد زمانی درنگ</span></div> <div><span>سپاهی بروبر ببارید تیر</span><span>به پای آمد آن کوه نخچیرگیر</span></div> <div><span>وزان جایگه تیز لشکر براند</span><span>تن اژدها را همانجا بماند</span></div> <div><span>بیاورد لشکر به کوهی دگر</span><span>کزان خیره شد مرد پرخاشخر</span></div> <div><span>بلندیش بینا همی دیر دید</span><span>سر کوه چون تیغ و شمشیر دید</span></div> <div><span>یکی تخت زرین بران تیغ کوه</span><span>ز انبوه یکسو و دور از گروه</span></div> <div><span>یکی مرده مرد اندران تختبر</span><span>همانا که بودش پس از مرگ فر</span></div> <div><span>ز دیبا کشیده برو چادری</span><span>ز هر گوهری بر سرش افسری</span></div> <div><span>همه گرد بر گرد او سیم و زر</span><span>کسی را نبودی بروبر گذر</span></div> <div><span>هرآنکس که رفتی بران کوهسار</span><span>که از مرده چیزی کند خواستار</span></div> <div><span>بران کوه از بیم لرزان شدی</span><span>به مردی و بر جای ریزان شدی</span></div> <div><span>سکندر برآمد بران کوهسر</span><span>نظاره بران مرد با سیم و زر</span></div> <div><span>یکی بانگ بشنید کای شهریار</span><span>بسی بردی اندر جهان روزگار</span></div> <div><span>بسی تخت شاهان بپرداختی</span><span>سرت را به گردون برافراختی</span></div> <div><span>بسی دشمن و دوست کردی تباه</span><span>ز گیتی کنون بازگشتست گاه</span></div> <div><span>رخ شاه ز آواز شد چون چراغ</span><span>ازان کوه برگشت دل پر ز داغ</span></div> <div><span>همی رفت با نامداران روم</span><span>بدان شارستان شد که خوانی هروم</span></div> <div><span>که آن شهر یکسر زنان داشتند</span><span>کسی را دران شهر نگذاشتند</span></div> <div><span>سوی راست پستان چو آن زنان</span><span>بسان یکی نار بر پرنیان</span></div> <div><span>سوی چپ به کردار جوینده مرد</span><span>که جوشن بپوشد به روز نبرد</span></div> <div><span>چو آمد به نزدیک شهر هروم</span><span>سرافراز با نامداران روم</span></div> <div><span>یکی نامه بنوشت با رسم و داد</span><span>چنانچون بود مرد فرخنژاد</span></div> <div><span>به عنوان بر از شاه ایران و روم</span><span>سوی آنک دارند مرز هروم</span></div> <div><span>سر نامه از کردگار سپهر</span><span>کزویست بخشایش و داد و مهر</span></div> <div><span>هرانکس که دارد روانش خرد</span><span>جهان را به عمری همی بسپرد</span></div> <div><span>شنید آنک ما در جهان کردهایم</span><span>سر مهتری بر کجا بردهایم</span></div> <div><span>کسی کو ز فرمان ما سر بتافت</span><span>نهالی به جز خاک تیره نیافت</span></div> <div><span>نخواهم که جایی بود در جهان</span><span>که دیدار آن باشد از من نهان</span></div> <div><span>گر آیم مرا با شما نیست رزم</span><span>به دل آشتی دارم و رای بزم</span></div> <div><span>اگر هیچ دارید دانندهای</span><span>خردمند و بیدار خوانندهای</span></div> <div><span>چو برخواند این نامهٔ پندمند</span><span>برآنکس که هست از شما ارجمند</span></div> <div><span>ببندید پیش آمدن را میان</span><span>کزین آمدن کس ندارد زیان</span></div> <div><span>بفرمود تا فیلسوفی ز روم</span><span>برد نامه نزدیک شهر هروم</span></div> <div><span>بسی نیز شیرین سخنها بگفت</span><span>فرستاده خود با خرد بود جفت</span></div> <div><span>چو دانا به نزدیک ایشان رسید</span><span>همه شهر زن دید و مردی ندید</span></div> <div><span>همه لشکر از شهر بیرون شدند</span><span>به دیدار رومی به هامون شدند</span></div> <div><span>بران نامهبر شد جهان انجمن</span><span>ازیشان هرانکس که بد رای زن</span></div> <div><span>چو این نامه برخواند دانای شهر</span><span>ز رای دل شاه برداشت بهر</span></div> <div><span>نشستند و پاسخ نوشتند باز</span><span>که دایم بزی شاه گردن فراز</span></div> <div><span>فرستاده را پیش بنشاندیم</span><span>یکایک همه نامه برخواندیم</span></div> <div><span>نخستین که گفتی ز شاهان سخن</span><span>ز پیروزی و رزمهای کهن</span></div> <div><span>اگر لشکر آری به شهر هروم</span><span>نبینی ز نعل و پی اسپ بوم</span></div> <div><span>بیاندازه در شهر ما برزنست</span><span>بهر برزنی بر هزاران زنست</span></div> <div><span>همه شب به خفتان جنگ اندریم</span><span>ز بهر فزونی به تنگ اندریم</span></div> <div><span>ز چندین یکی را نبودست شوی</span><span>که دوشیزگانیم و پوشیدهروی</span></div> <div><span>ز هر سو که آیی برین بوم و بر</span><span>بجز ژرف دریا نبینی گذر</span></div> <div><span>ز ما هر زنی کو گراید بشوی</span><span>ازان پس کس او را نهبینیم روی</span></div> <div><span>بباید گذشتن به دریای ژرف</span><span>اگر خوش و گر نیز باریده برف</span></div> <div><span>اگر دختر آیدش چون کردشوی</span><span>زنآسا و جویندهٔ رنگ و بوی</span></div> <div><span>هم آن خانه جاوید جای وی است</span><span>بلند آسمانش هوای وی است</span></div> <div><span>وگر مردوش باشد و سرفراز</span><span>بسوی هرومش فرستند باز</span></div> <div><span>وگر زو پسر زاید آنجا که هست</span><span>بباشد نباشد بر ماش دست</span></div> <div><span>ز ما هرک او روزگار نبرد</span><span>از اسپ اندر آرد یکی شیرمرد</span></div> <div><span>یکی تاج زرینش بر سر نهیم</span><span>همان تخت او بر دو پیکر نهیم</span></div> <div><span>همانا ز ما زن بود سیهزار</span><span>که با تاج زرند و با گوشوار</span></div> <div><span>که مردی ز گردنکشان روز جنگ</span><span>به چنگال او خاک شد بیدرنگ</span></div> <div><span>تو مردی بزرگی و نامت بلند</span><span>در نام بر خویشتن در مبند</span></div> <div><span>که گویند با زن برآویختنی</span><span>ز آویختن نیز بگریختی</span></div> <div><span>یکی ننگ باشد ترا زین سخن</span><span>که تا هست گیتی نگردد کهن</span></div> <div><span>چه خواهی که با نامداران روم</span><span>بیایی بگردی به مرز هروم</span></div> <div><span>چو با راستی باشی و مردمی</span><span>نبینی جز از خوبی و خرمی</span></div> <div><span>به پیش تو آریم چندان سپاه</span><span>که تیره شود بر تو خورشید و ماه</span></div> <div><span>چو آن پاسخ نامه شد اسپری</span><span>زنی بود گویا به پیغمبری</span></div> <div><span>ابا تاج و با جامهٔ شاهوار</span><span>همی رفت با خوبرخ ده سوار</span></div> <div><span>چو آمد خرامان به نزدیک شاه</span><span>پذیره فرستاد چندی به راه</span></div> <div><span>زن نامبردار نامه بداد</span><span>پیام دلیران همه کرد یاد</span></div> <div><span>سکندر چو آن پاسخ نامه دید</span><span>خردمند و بینادلی برگزید</span></div> <div><span>بدیشان پیامی فرستاد و گفت</span><span>که با مغز مردم خرد باد جفت</span></div> <div><span>به گرد جهان شهریاری نماند</span><span>همان بر زمین نامداری نماند</span></div> <div><span>که نه سربسر پیش من کهترند</span><span>وگرچه بلندند و نیکاخترند</span></div> <div><span>مرا گرد کافور و خاک سیاه</span><span>همانست و هم بزم و هم رزمگاه</span></div> <div><span>نه من جنگ را آمدم تازیان</span><span>به پیلان و کوس و تبیره زنان</span></div> <div><span>سپاهی برین سان که هامون و کوه</span><span>همی گردد از سم اسپان ستوه</span></div> <div><span>مرا رای دیدار شهر شماست</span><span>گر آیید نزدیک ما هم رواست</span></div> <div><span>چو دیدار باشد برانم سپاه</span><span>نباشم فراوان بدین جایگاه</span></div> <div><span>ببینیم تا چیستتان رای و فر</span><span>سواری و زیبایی و پای و پر</span></div> <div><span>ز کار زهشتان بپرسم نهان</span><span>که بیمرد زن چون بود در جهان</span></div> <div><span>اگر مرگ باشد فزونی ز کیست</span><span>به بینم که فرجام این کار چیست</span></div> <div><span>فرستاده آمد سخنها بگفت</span><span>همه راز بیرون کشید از نهفت</span></div> <div><span>بزرگان یکی انجمن ساختند</span><span>ز گفتار دل را بپرداختند</span></div> <div><span>که ما برگزیدیم زن دو هزار</span><span>سخنگوی و داننده و هوشیار</span></div> <div><span>ابا هر صدی بسته ده تاج زر</span><span>بدو در نشانده فراوان گهر</span></div> <div><span>چو گرد آید آن تاج باشد دویست</span><span>که هر یک جز اندر خور شاه نیست</span></div> <div><span>یکایک بسختیم و کردیم تل</span><span>اباگوهران هر یکی سی رطل</span></div> <div><span>چو دانیم کامد به نزدیک شاه</span><span>یکایک پذیره شویمش به راه</span></div> <div><span>چو آمد به نزدیک ما آگهی</span><span>ز دانایی شاه وز فرهی</span></div> <div><span>فرستاده برگشت و پاسخ بگفت</span><span>سخنها همه با خرد بود جفت</span></div> <div><span>سکندر ز منزل سپه برگرفت</span><span>ز کار زنان مانده اندر شگفت</span></div> <div><span>دو منزل بیامد یکی باد خاست</span><span>وزو برف با کوه و درگشت راست</span></div> <div><span>تبه شد بسی مردم پایکار</span><span>ز سرما و برف اندر آن روزگار</span></div> <div><span>برآمد یکی ابر و دودی سیاه</span><span>بر آتش همی رفت گفتی سپاه</span></div> <div><span>زره کتف آزادگان را بسوخت</span><span>ز نعل سواران زمین برفروخت</span></div> <div><span>بدین هم نشان تا به شهری رسید</span><span>که مردم بسان شب تیره دید</span></div> <div><span>فروهشته لفچ و برآورده کفچ</span><span>به کردار قیر و شبه کفچ و لفچ</span></div> <div><span>همه دیدههاشان به کردار خون</span><span>همی از دهان آتش آمد برون</span></div> <div><span>بسی پیل بردند پیشش به راه</span><span>همان هدیه مردمان سیاه</span></div> <div><span>بگفتند کین برف و باد دمان</span><span>ز ما بود کامد شما را زیان</span></div> <div><span>که هرگز بدین شهر نگذشت کس</span><span>ترا و سپاه تو دیدیم و بس</span></div> <div><span>ببود اندر آن شهر یک ماه شاه</span><span>چو آسوده گشتند شاه و سپاه</span></div> <div><span>ازنجا بیامد دمان و دنان</span><span>دلآراسته سوی شهر زنان</span></div> <div><span>ز دریا گذر کرد زن دو هزار</span><span>همه پاک با افسر و گوشوار</span></div> <div><span>یکی بیشه بد پر ز آب و درخت</span><span>همه جای روشندل و نیکبخت</span></div> <div><span>خورش گرد کردند بر مرغزار</span><span>ز گستردنیها به رنگ و نگار</span></div> <div><span>چو آمد سکندر به شهر هروم</span><span>زنان پیش رفتند ز آباد بوم</span></div> <div><span>ببردند پس تاجها پیش اوی</span><span>همان جامه و گوهر و رنگ و بوی</span></div> <div><span>سکندر بپذرفت و بنواختشان</span><span>بران خرمی جایگه ساختشان</span></div> <div><span>چو شب روز شد اندرآمد به شهر</span><span>به دیدار برداشت زان شهر بهر</span></div> <div><span>کم و بیش ایشان همی بازجست</span><span>همی بود تا رازها شد درست</span></div>