بخش 30

وزان جایگه رفت خورشیدفشبیامد دمان تا زمین حبش
ز مردم زمین بود چون پر زاغسیه گشته و چشمها چون چراغ
تناور یکی لشکری زورمندبرهنه تن و پوست و بالابلند
چو از دور دیدند گرد سپاهخروشی برآمد ز ابر سیاه
سپاه انجمن شد هزاران هزاروران تیره شد دیدهٔ شهریار
به سوی سکندر نهادند سربکشتند بسیار پرخاشخر
به جای سنان استخوان داشتندهمی بر تن مرد بگذاشتند
به لشکر بفرمود پس شهریارکه برداشتند آلت کارزار
برهنه به جنگ اندر آمد حبشغمی گشت زان لشکر شیرفش
بکشتند زیشان فزون از شماربپیچید دیگر سر از کارزار
ز خون ریختن گشت روی زمینسراسر به کردار دریای چین
چو از خون در و دشت آلوده شدز کشته به هر جای بر توده شد
چو بر توده خاشاکها برزدندبفرمود تا آتش اندر زدند
چو شب گشت بشنید آواز گرگسکندر بپوشید خفتان و ترگ
یکی پیش رو بود مهتر ز پیلبه سر بر سرو داشت همرنگ نیل
ازین نامداران فراوان بکشتبسی حمله بردند و ننمود پشت
بکشتند فرجام کارش به تیریکی آهنین کوه بد پیل گیر
وزان جایگه تیز لشکر براندبسی نام دادار گیهان بخواند

به نثر

سکندر به سرزمین حبش لشکر می‌کشد. او با سپاهی عظیم از جنگجویان سیاه‌پوست روبرو می‌شود که برهنه و با سلاح‌های استخوانی می‌جنگند. نبردی سخت درمی‌گیرد و بسیاری از حبشیان کشته می‌شوند. پس از آن، موجودی غول‌پیکر (یا رهبر آن‌ها) شبانه به اردوگاه حمله می‌کند اما کشته می‌شود. سپس سکندر سپاهش را به پیش می‌راند."}