بخش 2 - آغاز داستان
یکی پیر بد مرزبان هریپسندیده و دیده ازهر دی
جهاندیدهای نام او بود ماخسخندان و با فر و با یال و شاخ
بپرسیدمش تا چه داری بیادز هرمز که بنشست بر تخت داد
چنین گفت پیرخراسان که شاهچو بنشست بر نامور پیشگاه
نخست آفرین کرد بر کردگارتوانا و داننده روزگار
دگر گفت ما تخت نامی کنیمگرانمایگان را گرامی کنیم
جهان را بداریم در زیر پرچنان چون پدر داشت با داد و فر
گنه کردگانرا هراسان کنیمستم دیدگان را تن آسان کنیم
ستون بزرگیست آهستگیهمان بخشش و داد و شایستگی
بدانید کز کردگار جهانبد و نیک هرگز نماند نهان
نیاگان ما تاجداران دهرکه از دادشان آفرین بود بهر
نجستند جز داد و بایستگیبزرگی و گردی و شایستگی
ز کهتر پرستش ز مهتر نوازبداندیش را داشتن در گداز
بهرکشوری دست و فرمان مراستتوانایی و داد و پیمان مراست
کسی را که یزدان کند پادشابنازد بدو مردم پارسا
که سرمایه شاه بخشایشستزمانه ز بخشش بسایشست
به درویش برمهربانی کنیمبپرمایه بر پاسبانی کنیم
هرآنکس که ایمن شد از کار خویشبرما چنان کرد بازار خویش
شما را بمن هرچ هست آرزویمدارید راز از دل نیکخوی
ز چیزی که دلتان هراسان بودمرا داد آن دادن آسان بود
هرآنکس که هست از شما نیکبختهمه شاد باشید زین تاج وتخت
میان بزرگان درخشش مراستچوبخشایش داد و بخشش مراست
شما مهربانی بافزون کنیدز دل کینه و آز بیرون کنید
هر آنکس که پرهیز کرد از دو کارنبیند دو چشمش بد روزگار
بخشنودی کردگار جهانبکوشید یکسر کهان و مهان
دگر آنک مغزش بود پرخردسوی ناسپاسی دلش ننگرد
چو نیکی فزایی بروی کسانبود مزد آن سوی تو نارسان
میامیز با مردم کژ گویکه او را نباشد سخن جز بروی
وگر شهریارت بود دادگرتو بر وی بسستی گمانی مبر
گر ای دون که گویی نداند همیسخنهای شاهان بخواند همی
چو بخشایش از دل کند شهریارتو اندر زمین تخم کژی مکار
هرآنکس که او پند ما داشت خواربشوید دل از خوبی روزگار
چوشاه از تو خشنود شد راستیستوزو سر بپیچی درکاستیست
درشتیش نرمیست در پند توبجوید که شد گرم پیوند تو
ز نیکی مپرهیز هرگز به رنجمکن شادمان دل به بیداد گنج
چو اندر جهان کام دل یافتیرسیدی بجایی که بشتافتی
چو دیهیم هفتاد بر سرنهیهمه گرد کرده به دشمن دهی
بهر کار درویش دارد دلمنخواهم که اندیشه زو بگسلم
همیخواهم از پاک پروردگارکه چندان مرا بر دهد روزگار
که درویش را شاد دارم به گنجنیارم دل پارسا را به رنج
هرآنکس که شد در جهان شاه فشسرش گردد از گنج دینار کش
سرش را بپیچم ز کندوارینباید که جوید کسی مهتری
چنین است انجام و آغاز ماسخن گفتن فاش و هم راز ما
درود جهان آفرین برشماستخم چرخ گردان زمین شماست
چو بشنید گفتار او انجمنپر اندیشه گشتند زان تن بتن
سرگنج داران پر از بیم گشتستمکاره را دل به دو نیم گشت
خردمند ودرویش زان هرک بودبه دلش اندرون شادمانی فزود
چنین بود تا شد بزرگیش راستهرآن چیز درپادشاهی که خواست
برآشفت وخوی بد آورد پیشبه یکسو شد از راه آیین وکیش
هرآنکس که نزد پدرش ارجمندبدی شاد و ایمن زبیم گزند
یکایک تبه کردشان بیگناهبدین گونه بد رای و آیین شاه
سه مرد از دبیران نوشین روانیکی پیر ودانا و دیگر جوان
چو ایزد گشسب و دگر برزمهردبیر خردمند با فر وچهر
سه دیگر که ماه آذرش بود نامخردمند و روشن دل و شادکام
برتخت نوشین روان این سه پیرچو دستور بودند وهمچون وزیر
همیخواست هرمز کزین هرسه مردیکایک برآرد بناگاه گرد
همیبود ز ایشان دلش پرهراسکه روزی شوند اندرو ناسپاس
بایزد گشسب آن زمان دست آختبه بیهوده بربند و زندانش ساخت
دل موبد موبدان تنگ شدرخانش ز اندیشه بیرنگ شد
که موبد بد وپاک بودش سرشتبمردی ورا نام بد زردهشت
ازان بند ایزدگشسب دبیرچنان شد که دل خسته گردد به تیر
چو روزی برآمد نبودش زوارنه خورد ونه پوشش نه انده گسار
ز زندان پیامی فرستاد دوستبه موبد که ای بنده را مغز و پوست
منم بیزواری به زندان شاهکسی را به نزدیک من نسیت راه
همی خوردنی آرزوی آیدمشکم گرسنه رنج بفزایدم
یکی خوردنی پاک پیشم فرستدوایی بدین درد ریشم فرست
دل موبد از درد پیغام اویغمی گشت زان جای و آرام اوی
چنان داد پاسخ که از کار بندمنال ار نیاید به جانت گزند
ز پیغام اوشد دلش پرشکنپراندیشه شد مغزش از خویشتن
به زاندان فرستاد لختی خورشبلرزید زان کار دل در برش
همیگفت کاکنون شود آگهیبدین ناجوانمرد بیفرهی
که موبد به زندان فرستاد چیزنیرزد تن ما برش یک پشیز
گزند آیدم زین جهاندار مردکند برمن از خشم رخساره زرد
هم از بهر ایزد گشسب دبیردلش بود پیچان و رخ چون زریر
بفرمود تا پاک خوالیگرشبه زندان کشد خوردنیها برش
ازان پس نشست از بر تازی اسببیامد به نزدیک ایزد گشسب
گرفتند مر یکدگر را کنارپر از درد ومژگان چو ابر بهار
ز خوی بد شاه چندی سخنهمیرفت تا شد سخنها کهن
نهادند خوان پیش ایزدگشسبگرفتند پس واژ و برسم بدست
پس ایزد گشسب آنچ اندرز بودبه زمزم همیگفت و موبد شنود
ز دینار وز گنج وز خواستههم از کاخ و ایوان آراسته
به موبد چنین گفت کای نامجویچو رفتی از ایدر به هرمزد گوی
که گر سرنپیچی ز گفتار منبراندیشی از رنج و تیمار من
که از شهریاران توخوردهامتو را نیز در بر بپروردهام
بدان رنج پاداش بند آمدستپس از رنج بیم گزند آمدست
دلی بیگنه پرغم ای شهریاربه یزدان نمایم به روز شمار
چوموبد سوی خانه شد در زمانز کارآگهان رفت مردیدمان
شنیده یکایک بهرمزد گفتدل شاه با رای بد گشت جفت
ز ایزد گشسب آنگهی شد درشتبه زندان فرستاد و او را بکشت
سخنهای موبد فراوان شنیدبروبر نکرد ایچ گونه پدید
همیراند اندیشه برخوب و زشتسوی چاره کشتن زردهشت
بفرمود تا زهر خوالیگرشنهانی برد پیش دریک خورش
چو موبد بیامد بهنگام باربه نزدیکی نامور شهریار
بدو گفت کامروز ز ایدر مروکه خوالیگری یافتستیم نو
چو بنشست موبد نهادند خوانز موبد بپالود رنگ رخان
بدانست کان خوان زمان ویستهمان راستی در گمان ویست
خورشها ببردند خوالیگرانهمیخورد شاه از کران تا کران
چو آن کاسه زهر پیش آوریدنگه کرد موبد بدان بنگرید
بران بدگمان شد دل پاک اویکه زهرست بر خوان تریاک اوی
چوهرمز نگه کرد لب را ببستبران کاسه زهر یازید دست
بران سان که شاهان نوازش کنندبران بندگان نیز نازش کنند
ازان کاسه برداشت مغز استخوانبیازید دست گرامی بخوان
به موبد چنین گفت کای پاک مغزتو راکردم این لقمهٔ پاک ونغز
دهن بازکن تا خوری زین خورشکزین پس چنین باشدت پرورش
بدو گفت موبد به جان و سرتکه جاوید بادا سر وافسرت
کزین نوشه خوردن نفرماییمبه سیری رسیدم نیفزاییم
بدو گفت هرمز به خورشید وماهبه پاکی روان جهاندار شاه
که بستانی این نوشه ز انگشت منبرین آرزو نشکنی پشت من
بدو گفت موبد که فرمان شاهبیامد نماند مرا رای و راه
بخورد و ز خوان زار و پیچان برفتهمیراند تا خانهٔ خویش تفت
ازان خوردن ز هر باکس نگفتیکی جامه افگند ونالان بخفت
بفرمود تا پای زهر آورندازان گنجها گر ز شهر آورند
فرو خورد تریاک و نامد به کارز هرمز به یزدان بنالید زار
یکی استواری فرستاد شاهبدان تا کند کار موبد نگاه
که آن زهرشد بر تنش کارگرگر اندیشهٔ ما نیامد ببر
فرستاده را چشم موبد بدیدسرشکش ز مژگان برخ بر چکید
بدو گفت رو پیش هرمزد گویکه بختت ببر گشتن آورد روی
بدین داوری نزد داور شویمبجایی که هر دو برابر شویم
ازین پس تو ایمن مشو از بدیکه پاداش پیش آیدت ایزدی
تو پدرود باش ای بداندیش مردبد آید برویت ز بد کارکرد
چو بشنید گریان بشد استواربیاورد پاسخ بر شهریار
سپهبد پشیمان شد از کار اویبپیچید ازان راست گفتار اوی
مر آن درد را راه چاره ندیدبسی باد سرد از جگر برکشید
بمرد آن زمان موبد موبدانبرو زار وگریان شده بخردان
چنینست کیهان همه درد و رنجچه یازد بتاج وچه نازی به گنج
که این روزگار خوشی بگذردزمانه نفس را همیبشمرد
چوشد کار دانا بزاری به سرهمه کشور از درد زیر و زبر
جهاندار خونریز و ناسازگارنکرد ایچ یاد از بد روزگار
میان تنگ خون ریختن را ببستبه بهرام آذرمهان آخت دست
چوشب تیرهتر شد مر او را بخواندبه پیش خود اندر به زانو نشاند
بدو گفت خواهی که ایمن شوینبینی ز من تیزی و بدخوی
چو خورشید بر برج روشن شودسرکوه چون پشت جوشن شود
تو با نامداران ایران بیایهمیباش در پیش تختم بپای
ز سیمای برزینت پرسم سخنچو پاسخ گزاری دلت نرم کن
بپرسم که این دوستار توکیستبدست ار پرستنده ایزدیست
تو پاسخ چنین ده که این بدتنستبداندیش وز تخم آهرمنست
وزان پس ز من هرچ خواهی بخواهپرستنده و تخت و مهر و کلاه
بدو گفت بهرام کایدون کنمازین بد که گفتی صدافزون کنم
بسیمای برزین که بود از مهانگزین پدرش آن چراغ جهان
همیساخت تا چارهای چون کندکه پیراهن مهر بیرون کند
چو پیدا شد آن چادر عاج گونخور از بخش دوپیکر آمد برون
جهاندار بنشست بر تخت عاجبیاویختند آن بهاگیر تاج
بزرگان ایران بران بارگاهشدند انجمن تا بیامد سپاه
ز در پرده برداشت سالار باربرفتند یکسر بر شهریار
چو بهرام آذرمهان پیشروچو سیمان برزین و گردان نو
نشستند هریک به آیین خویشگروهی ببودند بر پای پیش
به بهرام آذرمهان گفت شاهکه سیمای برزین بدین بارگاه
سزاوار گنجست اگر مرد رنجکه بدخواه زیبا نباشد به گنج
بدانست بهرام آذرمهانکه آن پرسش شهریار جهان
چگونست وآن راپی و بیخ چیستکزان بیخ اورا بباید گریست
سرانجام جز دخمهٔ بیکفننیابد ازین مهتر انجمن
چنین داد پاسخ که ای شاه رادزسیمای بر زین مکن ای یاد
که ویرانی شهر ایران ازوستکه مه مغز بادش بتن بر مه پوست
نگوید سخن جز همه بتریبر آن بتری بر کند داوری
چو سیمای برزین شنید این سخنبدو گفت کای نیک یار کهن
ببد برتن من گوایی مدهچنین دیو را آشنایی مده
چه دیدی ز من تا تو یار منیز کردار و گفتار آهرمنی
بدو گفت بهرام آذرمهانکه تخمی پراگندهای در جهان
کزان بر نخستین توخواهی دروداز آتش نیابی مگر تیره دود
چو کسری مرا و تو را پیش خواندبر تخت شاهنشهی برنشاند
ابا موبد موبدان برزمهرچوایزدگشسب آن مه خوب چهر
بپرسید کین تخت شاهنشهیکرا زیبد و کیست با فرهی
بکهتر دهم گر به مهتر پسرکه باشد بشاهی سزاوارتر
همه یکسر از جای برخاستیمزبان پاسخش را بیاراستیم
که این ترکزاده سزاوارنیستبشاهی کس او را خریدار نیست
که خاقان نژادست و بد گوهرستببالا و دیدار چون مادرست
تو گفتی که هرمز بشاهی سزاستکنون زین سزا مر تو را این جزاست
گوایی من از بهر این دادمتچنین لب به دشنام بگشادمت
ز تشویر هرمز فروپژمریدچو آن راست گفتار او را شنید
به زندان فرستادشان تیره شبوز ایشان ببد تیز بگشاد لب
سیم شب چو برزد سر از کوه ماهز سیمای برزین بپردخت شاه
به زندان دزدان مر او را بکشتندارد جز از رنج و نفرین بمشت
چو بهرام آذرمهان آن شنیدکه آن پاکدل مرد شد ناپدید
پیامی فرستاد نزدیک شاهکه ای تاج تو برتر از چرخ ماه
تو دانی که من چند کوشیدهامکه تا رازهای تو پوشیدهام
به پیش پدرت آن سزاوار شاهنبودم تو را جز همه نیکخواه
یکی پند گویم چوخوانی مرابر تخت شاهی نشانی مرا
تو را سودمندیست از پند منبه زندان بمان یک زمان بند من
به ایران تو راسودمندی بودخردمند را بیگزندی بود
پیامش چو نزدیک هرمز رسیدیکی رازدار از میان برگزید
که بهرام را پیش شاه آوردبدان نامور بارگاه آورد
شب تیره بهرام را پیش خواندبه چربی سخن چند با او براند
بدو گفت برگوی کان پند چیستکه ما را بدان روزگار بهیست
چنین داد پاسخ که در گنج شاهیکی ساده صندوق دیدم سیاه
نهاده به صندوق در حقهایبحقه درون پارسی رقعهای
نبشتست بر پرنیان سپیدبدان باشد ایرانیان را امید
به خط پدرت آن جهاندار شاهتو را اندران کرد باید نگاه
چوهرمز شنید آن فرستاد کسبه نزدیک گنجور فریادرس
که در گنجهای پدر بازجوییکی ساده صندوق و مهری بروی
بران مهر بر نام نوشینروانکه جاوید بادا روانش جوان
هم اکنون شب تیره پیش من آرفراوان بجستن مبر روزگار
شتابید گنجور و صندوق جستبیاورد پویان به مهر درست
جهاندار صندوق را برگشادفراوان ز نوشینروان کرد یاد
به صندوق در حقه با مهر دیدشتابید وزو پرنیان برکشید
نگه کرد پس خط نوشینرواننبشته بران رقعهٔ پرنیان
که هرمز بده سال و بر سر دوسالیکی شهریاری بود بیهمال
ازان پس پرآشوب گردد جهانشود نام و آواز او درنهان
پدید آید ازهرسویی دشمنییکی بدنژادی وآهرمنی
پراگنده گردد ز هر سو سپاهفروافگند دشمن او را ز گاه
دو چشمش کند کور خویش زنشازان پس برآرند هوش از تنش
به خط پدر هرمز آن رقعه دیدهراسان شد و پرنیان برکشید
دوچشمش پر از خون شد و روی زردببهرام گفت ای جفاپیشه مرد
چه جستی ازین رقعه اندرهمیبخواهی ربودن ز من سرهمی
بدو گفت بهرام کای ترک زادبه خون ریختن تا نباشی تو شاد
توخاقان نژادی نه از کیقبادکه کسری تو را تاج بر سر نهاد
به نثر
داستان بهرام چوبینه آغاز میشود. هرمز که از همه سو (روم، ترکان، اعراب) با تهدید روبروست، به دنبال سرداری میگردد. ساوه شاه، پادشاه ترکان، با سپاهی عظیم به ایران حمله میکند. ایرانیان وحشتزده میشوند. هرمز با ستارهشناسان و بزرگان مشورت میکند تا نجاتدهندهای بیابد.