بخش 9 - داستان دقیقی شاعر

چو از دفتر این داستانها بسیهمی خواند خواننده بر هر کسی
جهان دل نهاده بدین داستانهمان بخردان نیز و هم راستان
جوانی بیامد گشاده زبانسخن گفتن خوب و طبع روان
به شعر آرم این نامه را گفت منازو شادمان شد دل انجمن
جوانیش را خوی بد یار بودابا بد همیشه به پیکار بود
برو تاختن کرد ناگاه مرگنهادش به سر بر یکی تیره ترگ
بدان خوی بد جان شیرین بدادنبد از جوانیش یک روز شاد
یکایک ازو بخت برگشته شدبه دست یکی بنده بر کشته شد
برفت او و این نامه ناگفته ماندچنان بخت بیدار او خفته ماند
الهی عفو کن گناه ورابیفزای در حشر جاه ورا

به نثر

هر که این دفتر داستان‌ها را بسیار بخواند، از آن بهره برد؛ دل جهان به این داستان‌ها بسته است و خردمندان و راست‌کیشان نیز چنین‌اند. جوانی خوش‌زبان و خوش‌طبع آمد و این نامه را به شعر درآورد و انجمن را شاد ساخت. اما خویی بد همیشه همراهش بود و با بدی درگیر بود؛ ناگهان مرگ بر او تاخت و جان شیرینش ربوده شد و روزی شاد از جوانی‌اش نماند. بخت از او برگشت و به دست بنده‌ای کشته شد؛ او رفت و این نامه ناتمام ماند. خدایا گناه او را بیامرز و در رستاخیز مقامش را بیفزا.