بخش 15

چنین گفت با رستم اسفندیارکه این نیک دل مهتر نامدار
من ایدون شنیدستم از بخردانبزرگان و بیداردل موبدان
ازان برگذشته نیاکان توسرافراز و دین‌دار و پاکان تو
که دستان بدگوهر دیوزادبه گیتی فزونی ندارد نژاد
فراوان ز سامش نهان داشتندهمی رستخیز جهان داشتند
تنش تیره بد موی و رویش سپیدچو دیدش دل سام شد ناامید
بفرمود تا پیش دریا برندمگر مرغ و ماهی ورا بشکرند
بیامد بگسترد سیمرغ پرندید اندرو هیچ آیین و فر
ببردش به جایی که بودش کنامز دستان مر او را خورش بود کام
اگر چند سیمرغ ناهار بودتن زال پیش اندرش خوار بود
بینداختش پس به پیش کنامبه دیدار او کس نبد شادکام
همی خورد افگنده مردار اویز جامه برهنه تن خوار اوی
چو افگند سیمرغ بر زال مهربرو گشت زین گونه چندی سپهر
ازان پس که مردار چندی چشیدبرهنه سوی سیستانش کشید
پذیرفت سامش ز بی‌بچگیز نادانی و دیوی و غرچگی
خجسته بزرگان و شاهان مننیای من و نیکخواهان من
ورا برکشیدند و دادند چیزفراوان برین سال بگذشت نیز
یکی سرو بد نابسوده سرشچو با شاخ شد رستم آمد برش
ز مردی و بالا و دیدار اویبه گردون برآمد چنین کار اوی
برین گونه ناپارسایی گرفتببالید و پس پادشاهی گرفت

Prose Version

Esfandiar attempts to undermine Rostam's confidence by attacking his lineage. He claims that wise men have told him Zal, Rostam's father, was born of demonic origin, with a dark body and white hair, causing Sam to reject him in shame. Esfandiar recounts how Sam ordered the infant to be abandoned, hoping birds or fish would devour him. He mocks the legend of the Simurgh, suggesting the bird initially took Zal to its nest as food but, finding him unworthy even of that, let him survive on carrion. Esfandiar asserts that Sam only accepted Zal back out of desperation and foolishness. He concludes by stating that it was his own royal ancestors who elevated Zal from his wretched state, implying that Rostam's current status and arrogance are ungrateful betrayals of the kings who made him.