بخش 9
به نثر
روزی ابلیس پنهانی با دیوان انجمن کرد و گفت که کیکاووس ما را به رنج و سختی انداخته است. اکنون دیوی زیرک میخواهم تا او را بفریبد و از راه یزدان منحرف کند و فرّ و شکوهش را بر باد دهد. دیوی دژخیم داوطلب شد و خود را به شکل غلامی خوشسخن آراست. هنگامی که شاه به شکار رفته بود، نزد او رفت، زمین را بوسید و دستهگلی به او داد. دیو زبان به ستایش گشود و گفت: «تو پادشاه جهان هستی و همه فرمانبردار تو هستند. اما یک کار مانده تا نامت جاودانه شود و آن دانستن راز آسمانهاست. باید بدانی خورشید و ماه چگونه میگردند و گرداننده این چرخ کیست.» دل کاووس با سخنان دیو از راه به در شد و گمان کرد که میتواند آسمان را نیز تسخیر کند. او ندانست که آسمان و ستارگان همه در فرمان خداوند یکتا هستند. کاووس از دانایان درباره فاصله زمین تا ماه پرسید و سپس نقشهای خام کشید. فرمان داد تا بچهعقابهایی را از آشیانه بردارند و با گوشت بره و مرغ بپرورند تا نیرومند شوند. سپس تختی از چوب عود ساخت و با زر محکم کرد. در چهار گوشه تخت نیزههایی بست و بر سر نیزهها ران بره آویخت. چهار عقاب دلاور را به تخت بست و خود بر آن نشست. عقابهای گرسنه برای رسیدن به گوشت به سوی بالا پرواز کردند و تخت را از زمین به ابرها بردند. آنقدر رفتند تا نیرویشان تمام شد و از آن بالا سرنگون شدند. تخت شاه در بیشه آمل سقوط کرد. اما خواست خداوند بود که کاووس زنده بماند. کاووس در بیشه زار و خوار ماند و از کرده خود پشیمان شد و به درگاه خدا نیایش کرد.