بخش 3
به نثر
موبد چنین روایت کرد که روزی طوس، هنگام بانگ خروس، با گیو، گودرز و چند سوار شادمان از درگاه شاه برای شکار گور به دشت دغوی رفتند و باز و یوز با خود بردند. شکار بسیار گرفتند و انداختند و آذوقه چهل روز را فراهم کردند. ترکان به آن محل نزدیک بودند و زمین از خرگاههای آنان تیره بود. بیشهای از دور در نزدیکی مرز سواران توران نمایان شد. طوس و گیو پیش میراندند و چند دلاور در پی آنان بودند. آن دو سوار وارد بیشه شدند و در آن مرغزار گشتند. در بیشه زیبارویی یافتند و هر دو خندان به سوی او شتافتند. در زیبایی همتا نداشت و هیچ عیبی در او دیده نمیشد. گیو به او گفت: «ای ماه دلفریب، چگونه به این بیشه آمدی؟» دختر پاسخ داد: «دیشب پدرم مرا زد و من خانه را ترک کردم. او مست از بزم شبانه بازگشت و چون مرا از دور دید، خروشان خنجری آبگون کشید و خواست سرم را ببرد.» پهلوان نژادش را پرسید. دختر نیاکانش را یکبهیک برشمرد و گفت: «من خویشاوند گرسیوز هستم و نسبم به شاه فریدون میرسد.» پرسید: «چگونه پیاده و بدون اسب و راهنما آمدی؟» گفت: «اسبم از خستگی ماند و مرا بر زمین گذاشت. زر و گوهر بسیار و تاجی زرین داشتم که در راه از من گرفتند و با نیام شمشیر مرا زدند. چون پدرم هوشیار شود، بیگمان سواری در پی من میفرستد و مادرم شتابان میآید، زیرا نمیخواهد من از این دیار بروم.» دل پهلوانان بر او نرم شد، اما طوس نوذر طمع کرد و گفت: «من او را یافتم، زیرا تیز شتافتم.» گیو گفت: «ای سپهدار، مگر بی سپاه با من برابر نبودی؟ طوس آنجا ماند که اسب من رسید.» گیو گفت: «این سخن را مگو، من پیش از همه برای شکار تاختم. جوانمرد جنگجو برای یک کنیز نمیجنگد.» کارشان به تندی کشید و گفتند سر ماهروی را ببریم. چون داوری دراز شد، بزرگی میانجیگری کرد و گفت: «او را نزد شاه ایران ببرید تا او فرمان دهد.» آنان پذیرفتند و نزد شاه رفتند. چون کاووس روی کنیز را دید، خندید و لب به دندان گزید و گفت: «رنج راه بر شما کوتاه شد. امروز را با این داستان میگذرانیم، که پهلوانان خورشید را با یوز میگیرند! این شکار، چه گوزن باشد چه آهوی دلبر، سزاوار شاه است.» خسرو پرسید: «نژادت چیست؟ که چهرهات مانند پری است.» گفت: «مادرم خاتون است و پدرم از تبار فریدون. نیایم سپهدار گرسیوز است.» کاووس گفت: «میخواستی این روی و موی و نژاد را به باد دهی؟ تو را به شبستان زرین میفرستم تا سرور ماهرویان باشی.» دختر گفت: «تو را دیدم و از میان بزرگان برگزیدم.» شاه آن بت را به شبستان فرستاد و فرمود او را بر تخت بنشانند و با دیبای زرد و گوهر و فیروزه بیارایند.