بخش 4
به نثر
داستان با دل بستن سودابه به سیاوش ادامه مییابد. سودابه، که بر تختی زرین نشسته و آراسته است، سیاوش را فرا میخواند تا به شبستان بیاید و خواهرانش را ببیند. سیاوش با شرم و حیا وارد میشود. سودابه زیبایی او را میستاید و پیشنهاد میکند که از میان دختران یکی را به همسری برگزیند. اما سپس راز دل خود را فاش میکند و میگوید که عاشق سیاوش است و حاضر است جان و مال خود را فدای او کند، به شرطی که سیاوش با او پیمان ببندد. او تهدید میکند که اگر سیاوش نپذیرد، روزگارش را تباه خواهد کرد. سیاوش که پاکدامن است، از این پیشنهاد برآشفته میشود و در دل به خدا پناه میبرد. او نمیخواهد به پدرش خیانت کند. با نرمی سعی میکند او را آرام کند اما سودابه اصرار میورزد. چون سیاوش او را رد میکند، سودابه جامه خود را میدرد و چهرهاش را میخراشد و فریاد میزند که سیاوش به او حمله کرده است. کیکاووس با شنیدن سروصدا میآید و سودابه را گریان و خونین میبیند. سودابه سیاوش را متهم میکند. کیکاووس سیاوش را بازخواست میکند و سیاوش حقیقت را میگوید. کیکاووس با بوییدن لباسهای هر دو (بوی شراب از سودابه و بوی خوش از سیاوش) به بیگناهی پسرش پی میبرد. سودابه که رسوا شده، دست به حیلهای دیگر میزند. او زنی جادوگر و باردار را اجیر میکند تا سقط جنین کند و دو جنین مرده را به عنوان فرزندان سقط شده خود نشان دهد. کیکاووس با دیدن کودکان مرده دچار تردید میشود. اما اخترشناسان با بررسی طالع کودکان اعلام میکنند که آنها از نژاد شاه نیستند و حیله سودابه آشکار میشود. با این حال، کیکاووس به دلیل عشق به سودابه و ترس از جنگ با هاماوران، در مجازات او تعلل میکند.