بخش 6
به نثر
پس از شبی ناآرام، افراسیاب با وحشت و فریاد از خواب میپرد. اطرافیانش هراسان گرد میآیند و گرسیوز، برادرش، علت را جویا میشود. افراسیاب که به شدت لرزیده است، مهلت میخواهد تا حالش جا بیاید. سپس خواب هولناک خود را تعریف میکند: بیابانی پر از مار، آسمانی پر از عقاب، و طوفانی که خیمه و خرگاه او را ویران کرده است. او در خواب دیده که سربازانش قتلعام شدهاند و لشکری از ایران به فرماندهی شاهزادهای جوان به او حمله کرده است. در نهایت، او را دستبسته نزد کیکاووس میبرند و نوجوانی چهارده ساله او را با شمشیر به دو نیم میکند. افراسیاب موبدان و خوابگزاران را فرا میخواند و به آنها امان میدهد تا حقیقت را بگویند. یکی از خوابگزاران تعبیر میکند که لشکری گران به فرماندهی شاهزادهای (سیاوش) میآید. اگر افراسیاب با او بجنگد، توران ویران میشود و اگر سیاوش کشته شود، اوضاع بدتر شده و پادشاهی افراسیاب نابود خواهد شد. تنها راه نجات، صلح است. افراسیاب که از این تعبیر به وحشت افتاده، تصمیم به صلح میگیرد. او به گرسیوز و بزرگان اعلام میکند که میخواهد جنگ و خونریزی را پایان دهد. او گرسیوز را با هدایای فراوان شامل طلا، اسب، غلام و گنجینههای بسیار نزد سیاوش و رستم میفرستد. پیام او این است که مرز توران تا رود جیحون است و باید به تقسیمبندی دوران فریدون بازگردند. او از سیاوش میخواهد که کیکاووس را به صلح راضی کند تا از جنگ جلوگیری شود. او همچنین هدایایی برای رستم میفرستد و مقام او را گرامی میدارد، هرچند یادآور میشود که او شاه نیست.