بخش 8
به نثر
کیکاووس هیونی را آماده میکند تا نامهای خشمگینانه برای سیاوش بفرستد. او در نامه، سیاوش را به خامی و جوانی متهم میکند و میگوید که فریب افراسیاب را خورده است. کاووس با یادآوری خیانتهای گذشته افراسیاب، پیمان صلح را رد میکند. او به سیاوش دستور میدهد که گروگانها را ببندد و بلافاصله برای اعدام به دربار بفرستد. همچنین فرمان میدهد که یا به افراسیاب حمله کند و یا اگر مایل به جنگ نیست، سپاه را به طوس تحویل دهد و خود به دربار بازگردد. سیاوش با دریافت نامه بسیار اندوهگین میشود. او با یاران نزدیکش، بهرام و زنگه شاوران، مشورت میکند. او میگوید که نمیتواند گروگانهای بیگناه را بکشد، زیرا این کار گناهی بزرگ و لکهای بر نام او خواهد بود. همچنین نمیتواند به دربار بازگردد و با خشم پدر و دسیسههای سودابه روبرو شود. او خود را در بنبستی دشوار میبیند. سیاوش تصمیم میگیرد که پیمانشکنی نکند و گروگانها را نکشد. او همچنین تصمیم میگیرد به ایران بازنگردد و راه تبعید را در پیش گیرد. او از زنگه میخواهد که نزد افراسیاب برود و وضعیت را شرح دهد: اینکه کاووس صلح را رد کرده و خون گروگانها را خواسته، اما سیاوش سرباز زده است. او از افراسیاب میخواهد که به او اجازه دهد از خاک توران بگذرد و در گوشهای امن، دور از جنگ، زندگی کند. زنگه پیام را به افراسیاب میرساند. افراسیاب ابتدا مردد است و با پیران ویسه مشورت میکند. پیران او را تشویق میکند که سیاوش را بپذیرد. او استدلال میکند که سیاوش شاهزادهای نجیب است و حضور او در توران افتخاری بزرگ و باعث صلح و اتحاد دو کشور خواهد بود. افراسیاب با وجود نگرانی از ضربالمثل «پروراندن بچه شیر»، با استدلال پیران قانع میشود. افراسیاب نامهای گرم به سیاوش مینویسد و او را به توران دعوت میکند. او سیاوش را فرزند خود میخواند و به او وعده امنیت و احترام میدهد و میگوید که توران خانه اوست. سیاوش با دریافت نامه دچار احساسات متناقض میشود؛ شادی از یافتن پناهگاه و غم از رانده شدن توسط پدر. او نامهای نهایی به کاووس مینویسد و از درد و رنجی که از تهمتهای سودابه تا این تبعید اجباری متحمل شده، سخن میگوید. سپس فرماندهی سپاه و گنجینهها را به بهرام میسپارد و به او میگوید منتظر طوس بماند. سیاوش سیصد سوار وفادار را برمیگزیند و آماده میشود تا از مرز گذشته و وارد توران شود، در حالی که وطن خود را پشت سر میگذارد.