بخش 10
به نثر
سیاوش با دلی پرخون از رود جیحون گذشت و وارد خاک توران شد. در شهرهایی چون ترمذ و قچقار باشی، مردم به استقبال او آمدند و شهرها را همچون عروسی آراستند. پیران ویسه، سپهسالار توران، با هزار تن از خویشان و فیلها و تختی از فیروزه به پیشواز او آمد. سیاوش با دیدن پیران، دلش هوای ایران و زابلستان کرد اما اندوه خود را پنهان نمود. پیران او را به گرمی ستود و نژاد کیقبادی، راستگویی و چهره مهرآمیزش را تحسین کرد. سیاوش از او پیمان ایمنی خواست و پیران به او اطمینان داد و جان و مال خود را فدای او دانست. آنها با هم به شهر گنگ رفتند. افراسیاب بر خلاف رسم شاهان، پیاده به استقبال سیاوش آمد و او را در آغوش گرفت. افراسیاب گفت که با آمدن سیاوش، جنگ و آشوب پایان یافته و زمانه رام شده است. او سیاوش را همچون فرزند خود گرامی داشت و گنج و تخت و سپاه در اختیارش نهاد. روزی افراسیاب سیاوش را به بازی چوگان دعوت کرد. سیاوش در میدان چنان هنری نمود که گوی را به آسمان رساند. سپس افراسیاب خواست تیراندازی او را ببیند. سیاوش کمانی سنگین را که کسی نمیتوانست زه کند، به نرمی زه کرد و تیرهایی انداخت که همه بر میان نشان نشست. تورانیان از زور و هنر او خیره ماندند و برخی در نهان بیمناک شدند. یک سال گذشت و افراسیاب لحظهای از سیاوش جدا نمیشد. سرانجام پیران به سیاوش پیشنهاد کرد که در توران کاخی بسازد و همسری برگزیند و دل به این سرزمین ببندد، چرا که او اکنون عزیز شاه و یادگار شاهان است.