بخش 11
به نثر
گرسیوز، برادر افراسیاب، برای دیدار سیاوش به شهر تازه او، سیاوشگرد، رفت. او از شکوه شهر و قدرت سپاه سیاوش شگفتزده شد. در همین هنگام، مژده رسید که فرنگیس پسری به دنیا آورده است که نامش را فرود نهادند. سیاوش بسیار شادمان شد، اما گرسیوز در دل حسادت ورزید و دریافت که سیاوش با نژاد شاهانه و اکنون با داشتن وارث، قدرتی همسنگ شاه یافته است. گرسیوز برای آزمودن سیاوش، او را به مسابقات چوگان و تیراندازی دعوت کرد. سیاوش در همه هنرها برتری خود را نشان داد. سپس گرسیوز پیشنهاد کشتی میان سیاوش و پهلوانان نامدارش، گروی زره و دمور، را داد. سیاوش به آسانی آنها را شکست داد و از زین برگرفت. گرسیوز که تحقیر شده بود و آتش حسد در جانش زبانه میکشید، نزد افراسیاب بازگشت و شروع به بدگویی از سیاوش کرد. او به دروغ مدعی شد که سیاوش پنهانی با کاووس شاه نامه رد و بدل میکند و قصد خیانت دارد. افراسیاب ابتدا از سیاوش دفاع کرد و وفاداری او را یادآور شد، اما گرسیوز با اصرار بر اینکه سیاوش "بچه شیر" است و سرانجام به اصل خود بازمیگردد و خطری برای تاج و تخت است، بذر شک را در دل افراسیاب کاشت. افراسیاب گرسیوز را دوباره فرستاد تا سیاوش را به درگاه فراخواند. گرسیوز که میترسید دیدار رو در روی سیاوش و افراسیاب دروغهایش را برملا کند، نیرنگی اندیشید. او هنگام رسیدن به نزدیکی شهر، پیامی فریبکارانه فرستاد و از سیاوش خواست که به پیشواز نیاید، در حالی که نقشهای شوم برای برهم زدن رابطه آنها و نابودی سیاوش در سر داشت.