بخش 12
به نثر
گرسیوز نزد افراسیاب بازگشت و با دروغپردازی مدعی شد که سیاوش به او بیاحترامی کرده، نامه شاه را نخوانده و پنهانی با ایران، روم و چین برای حمله به توران همدست شده است. افراسیاب که از این سخنان به خشم آمده بود، سپاهش را برای نبرد با سیاوش بسیج کرد. سیاوش با دیدن سپاه گرسیوز، پی به خیانت او برد. او کابوسی را که دیده بود برای همسرش فرنگیس بازگو کرد؛ خوابی که در آن میان آتش و آب گرفتار بود و گرسیوز و افراسیاب آتش را بر او شعلهور میکردند. با وجود اصرار فرنگیس برای فرار با اسب تیزتکش، بهزاد، سیاوش نپذیرفت و تسلیم سرنوشت شوم خود شد. او مرگ بیگناه خود، تولد پسرشان کیخسرو و انتقام سختی را که در انتظار توران بود، پیشبینی کرد. سیاوش با اندوه با بهزاد وداع کرد و در گوشش نجوا کرد که منتظر سوار آیندهاش، کیخسرو، بماند. سپس زرهپوش اما بدون قصد جنگ به دیدار افراسیاب رفت. افراسیاب که فریب گرسیوز را خورده بود، وضعیت سیاوش را نشان شورش دانست و فرمان حمله داد. هزار سوار ایرانی همراه سیاوش کشته شدند و خود او زخمی و اسیر شد. افراسیاب دستور داد او را به بیابانی دور ببرند و سر از تنش جدا کنند. پیلسم، برادر پیران، و دیگران به شاه التماس کردند که از کشتن شاهزاده بیگناه دست بردارد و از خشم رستم و کاووس بیم دهد، اما گرسیوز بر کشتن او پافشاری کرد. فرنگیس با چشمانی گریان به پای پدر افتاد و او را از ریختن خون بیگناه و نابودی توران برحذر داشت. اما افراسیاب سنگدل، دستور داد فرنگیس را در خانهای حبس کنند و فرمان داد سیاوش را برای اعدام به جایی ببرند که فریادرسی نداشته باشد.