بخش 13
به نثر
پس از آنکه سیاوش بیگناه به فرمان افراسیاب و به دست گروی زره همچون گوسفندی سر بریده شد، غوغایی از اندوه در میان مردم و کاخنشینان برخاست. فرنگیس و زنان حرمسرا در سوگ سیاوش موی کندند و صورت خراشیدند و بر افراسیاب نفرین فرستادند. افراسیاب با شنیدن صدای شیون، خشمگین شد و به گرسیوز دستور داد فرنگیس را کشانکشان بیرون آورد و چنان چوب بزنند تا فرزندش سقط شود، چرا که نمیخواست هیچ نشانی از نژاد سیاوش باقی بماند. پیلسم، برادر پیران، که شاهد این ماجرا بود، با شتاب نزد پیران رفت و خبر شوم کشته شدن سیاوش و خطر مرگ فرنگیس را به او داد. پیران از شدت غم بیهوش شد و جامه درید، اما با هشدار پیلسم، بیدرنگ با ده سوار به درگاه شاه شتافت. او جلادان را دید که فرنگیس را برای شکنجه میبرند. پیران مانع شد و سپس با دلی پر از درد و خشم نزد افراسیاب رفت. او شاه را به باد سرزنش گرفت که چرا با وسوسه اهریمنان (گرسیوز)، سیاوش بیگناه را کشتی و اکنون میخواهی خون فرزند خود را نیز بریزی. پیران به افراسیاب هشدار داد که این کار ننگی ابدی و جنگی سخت با ایران به دنبال خواهد داشت. او پیشنهاد کرد که فرنگیس را به او بسپارد تا در ختن نگهداری کند و اگر شاه نگران کودک است، صبر کند تا به دنیا بیاید. افراسیاب پذیرفت و فرنگیس را به پیران بخشید. پیران او را با احترام به ختن برد و به همسرش گلشهر سپرد تا از او مراقبت کند.